غزل شمارهٔ ۳۳۴
بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگهپیغام تو آورد صبا سلمه الله
چون خاک رهم بود قراری و سکونیباد آمد و بر بوی توام میبرد از ره
باد سحر از بوی تو بخشید مرا جانبادم به فدای قدم باد سحرگه
ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخونهر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه
از شرم عذار تو برآورده عرق گلوز فکر جمال تو فرو رفته به خود مه
بگریست به خون جگر و زار بنالیددر نامه چو شد خامه ز حال دلم آگه
حال من شوریده چه محتاج بیان استرنگ رخ من بین که بیانی است موجه
از خاک رهم خوارتر افتاده به کویتسلمان نه فتاده است که بر خیزد ازین ره