گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۳

دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازوچون تنی باشد که جانش رفته باشد دور ازو
ذره حالم نمی‌گردد ز حال ذره‌ایکافتاب عالم آرا بازگیرد نور ازو
گو نسیم صبح از خاک درش بویی دهدبو که بستانم دمی داد دل رنجور ازو
کی به جوی چشم من بازآید آن آب حیاتتا خراب آباد جان من شود معمور ازو
ای خضر زان چشمه نوشین نشانی باز دهکاروزی شربتی دارد دل محرور ازو
چشم مستش راوق افشان کرد چشمم را بپرستا چه می‌خواهد مدام آن نرگس مخمور ازو
دل چو رازش گفت با جان من نبودم در میاندر درون او بود و بس شد راز او مشهور ازو
هرچه باداباد خواهم راز دل با باد گفتهمدم است القصه نتوان داشتن مستور ازو
بر بیاض دیده سلمان می‌کند نقش سوادکان جو بگشاید ببارد لولو منثور ازو