غزل شمارهٔ ۳۳۲
داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازورفت و جز خون جگر کاری دگر نگشاد ازو
ناله و فریاد من رفت از زمین تا آسمانناله از دل میکند فریاد ازو فریاد ازو
در پی دل چند گردم کاب رویم ریخت دلدست خواهم شست ازین پس هرچه باداباد ازو
مینشاند باد سرد دل چراغ عمر منحاصل عمرم نگر چون میرود بر باد ازو