غزل شمارهٔ ۳۱
باز آمدی ای بخت همایون به سعادتچون جان گرامی، به بدن، روز اعادت
از غمزه، سنان داری و در زیر لبان، قندچون است به قصد آمدهای یا به عیادت؟
مهری است کهن، در دل و جان من و آن مهرهمچون مه نوروز به روزست سیادت
در قید چه داری به ستم؟ صید رها کناو خود، به کمند تو در آید، به ارادت
گو تیر بلا بار، که من سهم ندارمتیری که زند دوست، بود سهم سعادت
با خون جگر ساز، دلا! ز آنکه بریدندبا خون جگر، ناف تو در روز ولادت
در صومعه، عمری به امید تو نشستمکاری نگشاد، از ورع و زهد و عبادت
من بعد برآنیم که گرد در خمارگردیم و نگردیم، ازین مذهب و عادت
بیفایده سلمان چه کنی سعی و تکاپوی؟چون بخت نباشد، ندهد سود جلادت