غزل شمارهٔ ۳۲
در سرم زلف تو، سودا انداختکار من زلف تو در پا انداخت
ماند یک قطره خون، از دل مادیده، آن نیز به دریا انداخت
تن بی جان مرا، در پی خویشسایه وار، آن قد و بالا انداخت
آهو از باد، چو بوی تو شنیدنافه مشک، به صحرا انداخت
وعدهای داد، به امروز، مراباز امروز، به فردا انداخت
عالمی بود، شکار غم دوستاز میان همه، ما را انداخت
بوی آن باده مرا از مسجدبه در دیر مسیحا، انداخت
پیر ما، شارع مسجد، بگذاشتراه، بر کوچه ترسا، انداخت
عمر در میکده، سلمان گم کردیافت، ز آنجا و هم آنجا انداخت