گنج

غزل شمارهٔ ۲۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یب۸ بیت
جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیبتا گل رنگین نبالد، خوش ننالد عندلیب
عود خشکم؛ آتش جانسوز می‌باید، مراتا ز طیب جان، دماغ حاضران گردد، رَطیب
دولت بوسیدن پایش ندارد، هر کسیاین سعادت نیست، الا در سر زلف حبیب
چشم دار آخر دمی، با ما، که بادا گوش دارایزد از چشم بدانت، اول از چشم رقیب
خیز و بر ما عرضه کن ایمان، از آن عارض که بازدر میان آورد زلفت، رسم زُنّار و صلیب
بی‌تو جان، در تن به جایی بس غریب افتاده استجان من دانی به تنها چون بُوَد حال غریب؟
دست بیماران گرفتن، بر طبیبان واجب استمن ز پا افتاده‌ام، دستم نمی‌گیرد طبیب
گفتمش هرگز نشد کامیم، حاصل، زان دهناز وصالت نیست گویی، هیچ سلمان را نصیب