غزل شمارهٔ ۲۸
از لب لعل توام، کار به کام است، امشبدولتم بنده و اقبال، غلام است، امشب
آسمان گو بنشان، مشعله ماه تمامکه زمین را مه روی تو، تمام است، امشب
باده در دین من امروز، حلال است، حلالخواب، در چشم من ای بخت، حرام است، امشب
برو ای قافله صبح! مزن دم کانجاآفتابی است که در پرده شام است، امشب
شمع بین، سوخته آتش و او مرده شمعگوییا عاشق ازین هردو، کدام است امشب
اثر عکس لب توست، درون می نابکه صفایی عجب، اندر دل جام است، امشب
من هوای حرم کعبه ندارم، که مراعرفات سر کوی تو مقام است، امشب
حاشدت را که چو عودست بر آتش، سلمانگو همی سوز، که سودای تو خام است امشب