غزل شمارهٔ ۲۷
ز باغ وصل تو یابد، ریاض رضوان، آبز تاب هجر تو دارد، شرار دوزخ، تاب
به حسن و عارض و قد تو بردهاند، پناهبهشت طوبی و «طوبیٰ لَهُم و حسن مآب»
چو چشم من، همه شب جویبار باغ بهشتخیال نرگس مست تو بیند، اندر خواب
بهار، شرح جمال تو داده، در یک فصلبهشت، ذکر جمیل تو کرده در هر باب
لب و دهان تو را، ای بسا! حقوق نمککه هست، بر جگر ریش و سینههای کباب
بسوخت این دل خام و به کام دل نرسیدبه کام اگر برسیدی، نریختی خوناب
گمان بری که بدور تو، عاشقان مستندخبر نداری از احوال زاهدان خراب
نقاب بازگشای، تا کی این حجاب کنیاز این نقاب چه بر بستهای، به غیر حجاب
بدید روی تو را گل فتاد، در آتششنید بوی تو، وز شرم گشت آب گلاب
مرا به دور رخت شد، پدید جوهر لعلپدید میشود از آفتاب عالم تاب