گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۰

ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرسجان ما آنست، حال جان ما آنجا بپرس
اندک اندک پیش رو، وآن جان بیمار مرازیر لب بسیار بسیار از زبان ما بپرس
خفته است آن نرگس بیمار و ابرو بر سرشحال بیماران ز جان ناتوان ما بپرس
انحرافی در مزاج مستقیم سرو ماستگوییا چون است سرو بوستان ما، بپرس
رنگ رویم کرد پیدا رنج پنهان، ای طبیب!رنگ ما را بین و از رنج نهان ما بپرس
شمع سان دارم سری بی‌آنکه باشد درد سرقصه ما یک یک از اشک روان ما بپرس
کار ما عشق است و آنگه عقل سعیی می‌کندعقل را باری چه کار اندر میان ما بپرس
اینکه می‌گویی: چرا سلمان جهان و جان بباخت؟در سخن یک بار از آن جان و جهان ما بپرس