غزل شمارهٔ ۲۵۱
ما از در او دور و چنین بر در و بامشباد سحری میگذرد، باد حرامش!
تا بر گل روی از کلهاش دام نهادیمرغان ز هوا روی نهادند به دامش
ای مرغ ز دام سر زلفش خبرت نیستگستاخ از آن میگذری، بر سر بامش
روی تو بهشت است که شهدست لبانشلعل تو عقیق است که مشک است ختامش
آن روی چه رویی است که با آن همه شوکتشد شاه ریاحین به همه روی غلامش
وقت است که سلطان سراپرده انجمدر مملکت حسن زند سکه بنامش
وصف مه روی تو و مهر دل سلماناز بس که بگفتیم، نگفتیم تمامش