گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۹

در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرسحال شکستگان کمند بلا بپرس
وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد راما را که کشته‌ای بجدایی، جدا بپرس
حال شکستگان همه فی الجمله باز جویچون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس
خونم بریخت چشم تو گو از خدا بترسآخر چه کرده‌ام ز برای خدا بپرس
خون میرود میان دل و چشم من بیابنشین میان چشم و دل ماجرا بپرس
خواهی که روشنت شود احوال درد مادرگیر شمع را وز سر تا به پا بپرس
جانها به بوی وصل تو بر باد داده‌ایمگر نیست باورت ز نسیم صبا بپرس
کردم سوال دل ز خرد گفت ما از وبیگانه‌ایم این سخن از آشنا بپرس
تو پادشاه حسنی و سلمان گدای توستای پادشاه حسن ز حال گدا بپرس