غزل شمارهٔ ۲۴۸
هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفسسست میجنبد صبا ای صبح کار توست و بس
پیش خورشید مرا کاریست وانگه غیر صبحکیست کو در پیش خورشیدی تواند زد نفس؟
ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشتآفتاب از نور شمع آن شبستان مقتبس
با مه من گو فلان گفت: از غمت بر آسمانمیرسد فریاد من ای مه به فریادم برس!
من چو چشم ناتوانت خفتهام بیمار و نیستجز خیال ابروانت بر سر من هیچکس
بارها از شوق رویت جان من میرفت بازاز قفا سودای مویت میکشیدش باز پس
در دو عالم یک هوس داریم و آن دیدار توستمیرود جان و نخواهد رفتن از جان این هوس
میفرستم هدهدی هر دم به پیشت وز حسدمیزند طوطی جانم خویشتن را بر قفس
باز دست آموزم و سررشتهام در دست توستخواه چون بازم بخوان خواهی برانم چو مگس
نیست سلمان کم ز خاری و خسی دامن مکشای گل خندان و ای آب حیات از خار و خس