گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۹

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ید۸ بیت
دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دیداشک به دندان گرفت دامن و در پی دوید
دید میان دل و دیده که خونست اشکجست برون ز میان، رفت و کناری گزید
هر دو جهان دل به باد، داد که خواهد مگراز طرف آن بهار، بوی هوایی دمید
مقصد و مقصود دل، جز دهن تنگ اونیست دریغا که هست، مقصد دل ناپدید!
گر تو چو شمعم کشی، از تو نخواهم نشستور تو به تیغم زنی، از تو نخواهم برید
از می و مطرب مکن، مدعیا منع منتا غزلی تر بود، قول تو خواهم شنید
بر در ارباب دل، از در رحمت در آیکانکه به جایی رسید، از در رحمت رسید
فتح رفیق کلید، دانی سلمان چراست؟کز بن دندان کند، خدمت در چون کلید