گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ید۶ بیت
بگذار تا ز طرف نقابت شود پدیدحسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید
برق جمال خرمن پندار ما بسوختلعلت خیال پرده اسرار ما درید
زلفت مرا ز حلقه زهاد صومعهزنار بسته بر سر کوی مغان کشید
خود را زدند جان و دلم بر محیط عشقبیچاره دل غریو شد و جان به لب رسید
اسرار عشقت از در گفت و شنید نیستسری است ابوالعجب که نه کس گفت و نه شنید
خرم کسی که بر سر بازار عاشقیجان در غمت بداد و غمت را به جان خرید