غزل شمارهٔ ۲۱۰
سر سودای تو هرگز ز سر ما نرودبرود این سر سودایی و سودا نرود
پرتو نور تجلی رخت، ممکن نیستکه اگر کوه ببیند دلش از جا نرود
پای سست است و رهم دور از آن میترسمکه سر من برود در طلب و پا نرود
هر که را گوشه دل خلوت خاص تو بوددلش از گوشه خلوت به تماشا نرود
عشقت آمد به سرم وز من مسکین به ستمعقل و دین بستد و دانم که بدینها نرود
سیل خون دل ما میرود از دیده بگوبا خیال تو که در خون دل ما نرود
ما دلی ناسره داریم به بازار غمتدرم قلب ندانم برود یا نرود
چند گویی که دلم رفت به خوبان سلمان!دیده بردوز و دل از دست مده تا نرود