گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۹

جان شیرین گر قبول چون تو جانانی بودکی به جانی باز ماند، هر که را جانی بود؟
آب چشم و جان شیرین را کجا دارد دریغهر که او را چون خیال دوست مهمانی بود؟
از خیال غمزه غماز کافر کیش اوهر زمانی بر دل من تیربارانی بود
نامسلمان چشم ترکت را نمی‌دانم چه بود؟زانکه دایم در پی خون مسلمانی بود
با خیال روی و مویش عشق بازد روز و شبهر کجا با بنده ماهی در شبستانی بود
با ملامت یار شو، گو از سلامت دور باشهرکه او در عاشقی، خواهد که سلمانی بود