گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۱

از چشم من خیال قدش کی برون رود؟سروی است ناز از لب جو سرو چون رود؟
بنشست در درونم و غیر از خیال یاررخصت نمی‌دهد که کسی در درون رود
دانی که در دل تو کی آید جمال یار؟وقتی که هردو عالمت از دل برون رود
از کوی دوست باز نپیچم عنان اگربینم به چشم خویش که سیلاب خون رود
گر نی کمند زلف درازت شود سببچون آه من بدین فلک نیلگون رود
واعظ برو فسانه مخوان و فسون مدم!کی درد عاشقی به فسان فسون رود
یک ذره از محبت سلمان اگر نهندبر کوه، او چو ذره قرار و سکون رود