گنج

غزل شمارهٔ ۲۱

نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شبابمی‌کند، بنیاد مستوری مستوران، خراب
غنچه مستور صاحبدل، نمی‌بینی که چونبشنود، بوی بهار، از پیش بردارد نقاب
بوی عشرت در بهار، از لاله می‌آید که اوستدر دلش، سودای عشق و در سرش جام شراب
دور باد، از نرگس صاحب نظر چشم بدانکو چو چشمت، بر نمی‌دارد سر از مستی و خواب
مدعی منعم مکن، در عاشقی، زیرا که نیستعقل را با پیچ و تاب زلف خوبان، هیچ تاب
چشم نرگس دل به یغما برد و جان، گر می بردترک سرمست معربد را، که می‌گوید جواب؟
ای بهار روی جانان! گل برون آمد ز مهدتا به کی باشد گل رخسار از ما، در حجاب؟
نسخه حسن رخت را عرض کن بر جویبارتا ورق‌های گل نسرین، فرو شوید به آب
بلبلان اوصاف گل گویند و ما وصف رختما دعای پادشاه کامران کامیاب
سایه لطف الهی، دندی سلطان که هستآسمان سلطنت را رای و رویش آفتاب