غزل شمارهٔ ۲۲
چشمه چشم من از سرو قدت یابد آبرشته جان من از شمع رخت دارد تاب
تشنه لب گِردِ سراپای جهان، گردیدمنیست سرچشمه به غیر از تو و باقی است سراب
غم سودای تو تا در دل من خانه گرفتخانهام کرده خراب است غم خانه خراب
آنچنان آتش عشق تو خوش آمد دل راکه بیفتاد به یکبارگی از چشمم آب
دیده از شوق تو تا لذت بیداری یافتهیچ در چشم من ای دوست نمیآید خواب
عجب از زمره عشاق لبت میمانمکه همه مست و خرابند به یک جرعه شراب
ز چه رو بر همه تابی و نتابی بر منآفتابا منمت خاک و برین خاک بتاب
روز پرسش که به یک ذره بود گفت و شنیدعاشقان را نبود جز ز دهان تو جواب
زان خلایق که درآیند به دیوان شمارمثل سلمان عجب از ز آنچه در آید حساب