گنج

غزل شمارهٔ ۲۰

بی‌گل رویت ندارد، رونقی بستان مابی حضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما
گر بسامان سر کویش رسی ای باد صبحعرضه داری شرح حال بی سرو سامان ما
در دل ما، خار غم بشکست و در دل غم، بماندچیست یاران، چاره غمهای بی‌پایان ما؟
دوستان، گویند دل را صبر فرمایید صبرچون کنیم ای دوستان، دل نیست در فرمان ما؟
در فراقش نیست یا رب زندگانی را سببسخت رویی فلک یا سستی پیمان ما
در فراق دوست، دل، خون گشت و خواهد شد بباددوستان بهر خدا جان شما و جان ما
در فراقش، بعد چندین شب، شبی خواهم ربودمی‌شنیدم در شکر خواب از لب سلطان ما
بار هجر ما، که کوه، از بردن او عاجز استچون تحمل می‌کند گویی دل سلمان ما؟