غزل شمارهٔ ۱۹۲
بوی زلف او دماغ جان معطر میکندیاد روی او چراغ دل منور میکند
یک جهان دیوانه در زنجیر دارد زلف اوکه به سر خود هریکی سودای دیگر میکند
صورت ماهیت رویش نبیند هر کسیهر کسی با خویشتن نقشی مصور میکند
سینهام بر آتش است و دم نمییارم زدنز آنکه گر لب میگشایم شعله سر بر میکند
جان همی سوزد مرا چون عود و از انفاس منبوی جان میآید و مجلس معطر میکند