غزل شمارهٔ ۱۹۱
هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر میکندسوزش اندر هر سری سودای دیگر میکند
با کمال خویشتن بینی، نمیدانم چرا؟هر زمان آیینه را با خود برابر میکند
صورت ماهیت رویش نمیبیند کسیهر کسی با خویشتن نقشی مصور میکند
جان همی سوزد مرا چون عود و از انفاس منبوی جان میآید و مجلس معطر میکند
سینهام پر آتش است و دم نمییارم زدنزانکه گر لب میگشایم دود سر بر میکند
در فراقش مینویسم نامهای وز دست منخامه خون میگرید و خط خاک بر سر میکند
شرح سودای دل ریشم، سواد نامه راچون سواد چشم من هر دم به خون تر میکند
بوی انفاس نسیم خاک کویت میدهدزان روایتها که باد روحپرور میکند
گر غم عشقت مجرد ساخت سلمان را چه شد؟کوی عشق است اینکه سلمان را قلندر میکند