گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ونکند۱۳ بیت
هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کندکز دل آخر چون جمالت روی گل بیرون کند
تا ببندد خواب نرگس تا گشاید کار گلگاه مرغ افسانه خواند گاه باد افسون کند
از صبا روی صحاری خنده چون لیلی کندوز هوا ابر بهاری گریه چون مجنون کند
زلف مشکین حلقه شب را بیندازد فلکبا جمال طلعت خورشید رو افزون کند
باد بر بوی نسیم زلف سنبل در ختننافه را چندان دهد دم، تا جگر پر خون کند
لاله نعمان نشان جام کیخسرو دهدنرگس رعنا خیال تاج افریدون کند
لاله همچون من دلی در اندرون دارد سیهآن چه بینی کو به ظاهر گونه را گلگون کند
باد سوسن را زبانی گربه آزادی ندادبی‌زبانی وین همه آزادی از وی چون کند
ساقی آن می ده که عکس او به عکس آفتابصبحدم خون شفق در دامن گردون کند
سوی میدان بر، کمیتی را که صبح از نسبتشبر سواد خیل لیل از نیم شب شبخون کند
بلبل و گل ساختند از نو نوای برگ و عیشهرکه را برگ و نوایی هست عیش اکنون کند
ای بهار عالم جان جلوه‌ای کن تا رختارغوان و لاله بر حسن خود مفتون کند
در هوای عارضت عنبر همی ساید نسیمتا به خط عنبرین اوراق را مشحون کند