غزل شمارهٔ ۱۸۹
حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کندور نیز گوید: میکنم، هرگز کسی باور کند
شیخش هوس دارد که او، کمتر کند می خوارگیشیخا تو کمتر کن هوس کو این هوس کمتر کند!
رند از پی می سر دهد، ور زآنکه نستانند سردستار را بر سر نهد، دستار و سر در سر کند
چندان که بندم دیده را، تا کس نیاید در نظرناگه خیال شاهدی، از گوشهای سر بر کند
آن کز خمار چشم او، امروز باشد سرگرانفردا چو نرگس با قدح، مست از زمین سر برکند
من گرد مستان گشتهام، دانم که گردد همچنیناز کاسه سرهای ما، گر کوزهگر ساغر کند
کنج خرابات مغان، گنجینه اسرار دانکو مرد صاحب راز تا، در یوزه از این در کند