گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اکند۱۰ بیت
هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کندغمزه‌اش صد فتنه در هر گوشه‌ای پیدا کند
از می سودای چشمت خوش برآید جان منسر خوش است امشب خمار مستیش فردا کند
پایه من بر سر بازار سودایش شدستچون بدین مایه کسی با چون تویی سودا کند
رخت عقلم می‌برد چشمت چه می‌آید ز عقلمی‌دهد تشویش من بگذار تا یغما کند
در چمن گر ناز سروت را ببیند سرونازاز خجالت سر عجب باشد که بر بالا کند
در ره عشق تو من سر می‌نهم بر جای پایعشق اگر کاری کند فی‌الجمله پا بر جا کند
گر کند میل وفایی باشدش با دیگرانور جفایش در دل آید آن جفا بر ما کند
رفت هر جا اشک ما چندان‌که ما را برد آبچند خود را در میان مردمان رسوا کند
همدمم باد است و راز دل نمی‌گویم به بادباد غماز است و می‌ترسم حکایت وا کند
ابرویت پیوسته می‌گردد به هرجا تا کجاهمچو سلمان عارفی را واله و شیدا کند