غزل شمارهٔ ۱۹۳
سنبلت را صبا بر گل مشوش میکندهر خم زلفت مرا نعلی در آتش میکند
باد در وقت سحر میآورد بویت به منباد وقتش خوش! که او وقت مرا خوش میکند
لعل جانبخش لبت دلهای مسکینان به لطفجمع میدارد، ولی زلفت مشوش میکند
دیده تر دامنم تا میزند نقشت بر آبخاک کویت را بخون هر شب منقش میکند
توبه زهد ریایی نیست کار عاشقانساقیا می، کین فضولی عقل سرکش میکند
زان شراب ناب بیغش ده که اندر صومعهصوفی صافی برای جرعهای غش میکند
نام و ننگ و صبر و هوش و عقل و دینم شد حجابترک من باز آ که سلمان ترک هر شش میکند