غزل شمارهٔ ۱۸۵
در خرابات مرا دوش به دوش آوردندبیخودم بر در آن باده فروش آوردند
شهسواری که نیامد به همه کون فرودبر در خانه خمار فروش آوردند
دوش بر دوش فلک میزنم امروز که دوشمستم از کوی خرابات به دوش آوردند
مطربان زیر لب از پردهسرایی، با نیتا چه گفتند؟ که نی را به خروش آوردند
ساقیان داروی بیهوشی می در دادنددل بیهوش مرا باز به هوش آوردند
شاهدان این همه دلهای پریشان را جمعبه تماشای گل غالیه پوش آوردند
عشوه دادند فریب و دل و دین را ستدندهوش بردند و نکات و نی و نوش آوردند
چشم و ابروی تو از گوشه خود سلمان رادر خرابات کشان از بن گوش آوردند