غزل شمارهٔ ۱۸۰
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اند۷ بیت
کسی که قصه درد مرا نمیداندز لوح چهره من یک به یک فرو خواند
حدیث شوق به طومار گر فرو خوانمبجان دوست که طومار سر بپیچاند
بیا که مردم چشمم سرشک گلگون رابه جست و جوی تو هر سو چو آب میراند
نگویمت: به تو میماند از عزیزی عمرکه عمر اگرچه عزیز است، هم نمیماند
به آروزی خیال توام خوش آمد خوابگر آب دیده من بر منش نشوراند
به آب دیده بگردانم از جفای تو دلکه آب دیده من سنگ را بگرداند
گرفت دیده من آب و دل در آن آتشکه گر خیال تو آید کجاش بنشاند