غزل شمارهٔ ۱۸۱
تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمیداندخطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمیخواند
به رخسار تو میگویند: میماند گل سوریبلی میماندش چیزی و بسیاری نمیماند
نمییارد رخت دیدن که چون میبیندت چشممز معنی میشود قاصر، به صورت باز میماند
شب ما روشن است امشب، بده پروانه تا خادمندارد شمع را برپا، برد جاییش بنشاند
برافشان دست تا صوفی، بپایت سر دراندازددرا دامن کشان تا دل، ز جان دامن برافشاند
بدورت قبله مستان چرا باید که باشد می؟تو لب بگشای با ساقی بگو تا قبله گرداند
قرار ما اگر خواهی، تو با باد سحرگاهیقراری کن که زنجیر سر زلفت نجنباند
امید وصلت، امروزم به فردا میدهد وعدهبرینم وعده میخواهد که یک چندی بخواباند
به گردی از سر کوی تو جانی میدهد سلمانمتاعی بس گرانست این بدین قیمت که بستاند