غزل شمارهٔ ۱۷۹
سلام حال بیماران رسانیدن صبا داندولی او نیز بیمارست و میترسم که نتواند
صبا شوریده سودای زلف اوست میترسمکه گستاخی کند ناگه بران در، حلقه جنباند
هوس دارم که درپیچم میانه نامهاش خود راچه میپیچم درین سودا مرا چون او نمیخواند
اگر صدباره گرداند به سر چون خامه کاتب رامحال است این که تا باشد سر از خطش بپیچاند
سخن در شرح هجرانش، چه رانم کاندر میدان؟قلم کو میرود چون آب، بر جا خشک میماند
به مشتاقان خود وقتی که لطفش نامه فرمایدچه باشد نام درویشی اگر در نامه گنجاند
نهاده چشم بر راه است سلمان تا کجا بادیز راهش خیزد از گرد رهش بر دیده بنشاند؟