غزل شمارهٔ ۱۵۳
اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشدزهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد
به دست باد گفتم جان فرستم باز میگویم:که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد
کسی بر درگه جانان ره آمد شدن داردکه در گوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد
کسی کو بر سر کویت تواند باختن جان راحرامش باد جان در تن، گرش پروای جان باشد
تو حوری چهره فردای قیامت گر بدین قامتمیان روضه برخیزی، قیامت آن زمان باشد
تو دستار افکنی صوفی و ما سر بر سر کویشسر و دستار را باید که فرقی در میان باشد
ز چشمش گوشهگیر ای دل که باشد عین هوشیاریگرفتن گوشه از مستی که تیرش در کمان باشد
بهای یک سر مویش، دو عالم میدهد سلمان!هنوزش گر بدست، افتد متاعی رایگان باشد