گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۴

صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشدز صنم جفا چه جویی که درو وفا نباشد؟
ز حبیب خود شنیدم که به نزد ما جمادیبه از آن وجود باشد که درو هوا نباشد
چو به حسرت گلت گل، شوم از گلم گیاهیندمد که بوی مهر تو در آن گیا نباشد
ز خمار سر گرانم، قدحی بیار ساقیکه از آن مصدعی را به ازین دوا نباشد
به نسیم می، چنان کن ملکان کاتبان راکه به هیچشان شعور از بد و نیک ما نباشد
به شکستگان شنیدم که همی کنی نگاهیبه من شکسته آخر نظرت چرا نباشد؟
ملکیم گفت: سلمان به دعای شب وصالشبطلب که حاجت الا به دعا روا نباشد
دل خسته نیست با من که ز دل کنم دعایشچه کنم دعا که بی‌دل اثر دعا نباشد