غزل شمارهٔ ۱۵۲
ما را که شور لعلش، در سر مدام باشدسودای باده پختن، سودای خام باشد
از جام باده حاصل، یک ساعت است مستیوز شکر لب او، سکری مدام باشد
با قد تو صنوبر، در چشم ما نیایداو کیست تا قدت را، قایم مقام باشد؟
جان خواست لعلت از من، گر میبرد حلالشجان تا لب تو خواهد، بر من حرام باشد
ساقی به ناتمامان، می ده تمام و از مابگذر که پختگان را، بویی تمام باشد
با این همه غم دل، گر میکنی قبولماقبال هندوی من، شادی غلام باشد
ای صد هزار طالب، جویای درد عشقت!مخصوص این سعادت، تا خود کدام باشد؟
در سلک بندگانت گر نیست نام ما رادر نامه گدایان، باشد که نام باشد
صبح ازل نشستم، بر آستان عشقتزین در قیام سلمان، شام قیام باشد