گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۱

بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشدحاش لله که مرا از تو شکایت باشد!
جور معشوق همه وقت نباشد ز عتابوقت باشد که خود از عین عنایت باشد
من نه آنم که شکایت کنم از دست کسیخاصه از دست تو، حاشا چه شکایت باشد؟
پادشاهی چه عجب گر ز تو درویشان رانظر مرحمت و چشم رعایت باشد!
چاره‌ای کن که مرا صبر به غایت برسیدصبر پیداست که خود تا به چه غایت باشد
روز مهر تو نهایت نپذیرد که مرامطلع هر غزلی صبح بدایت باشد
خاک پای تو بجان می‌خرم، ار دست دهداثر دولت و آثار کفایت باشد
در بیابان تمنا همه سر گردانندتا که را سوی تو توفیق و هدایت باشد؟
نیست این بادیه را حد و درین ره سلماناین چنین بادیه بی‌حد و نهایت باشد