گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۹

جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد؟وز حد گذشت وین سر گذشت، آخر به پایان کی رسد؟
حالم صبا گر بشنود، حالی رسول من شودلیکن چنین کو می‌رود افتان و خیزان کی رسد؟
من دور از آن جان و جهان، همچون تنی‌ام بی‌روانوز غم رسید این تن به جان، گویی به جانان کی رسد؟
کردم غمش بر جان گزین، بادش فدا صدجان ازینجان گرچه باشد نازنین، هرگز به جانان کی رسد؟
سرو از صبا گردد چمان تا چون قدش باشد روانور نیز بخرامد بران سرو خرامان کی رسد؟
مه رویم آن رشک قمر، وز گل به صد رو تازه‌تررفت و که داند تا دگر، گل با گلستان کی رسد؟
ای دل به داغت مفتخر، درد ترا درمان مضرجانها بر آتش منتظر، تا نوبت آن کی رسد؟
سودای وصل او مرا، اندیشه‌ای باشد خطاسلمان به دست هر گدا، ملک سلیمان کی رسد؟