غزل شمارهٔ ۱۴۷
آخر این درد دل من به دوایی برسدعاقبت ناله شبگیر بجایی برسد
آخر این سینه دلگیر غم آباد مراروزی از روزنه غیب صفایی برسد
بر درت شب همه شب یاوه در آنم چو جرستا بگوشم مگر آواز درآیی برسد
بجز از عمر چه شاید که نثار تو کنم؟که به عمری چو تو شاهی به گدایی برسد
پای را باز مگیر از سرم ای دوست که دستگر به هیچم نرسد، خود به دعایی برسد
عمر بر باد هوا دادهام و میترسمکه به گلزار تو آسیب هوایی برسد
سر پابوس تو دارم من و هیهات کجابه چنان پایه، چنین بیسر و پایی برسد؟
رویم از دیده به خون تر شد و میدانستمکه به روی من ازین دیده بلایی برسد
با جفا خو کن و با درد بساز ای سلمان!کین نه دردی است که هرگز به دوایی برسد