غزل شمارهٔ ۱۴۶
گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزدهر جا که دلی باشد در دامنش آویزد
آن شعله که دل سوزد، از مهر تو افروزدوان باد که جان بخشد، از زلف تو برخیزد
هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازدهر می که دهد لعلت، با خون دل آمیزد
کو طاقت آن جان را، کز وصل تو بکشیبد؟کو قوت آن دل را کز جور تو بگریزد؟
دل میطلبی جانا، آن زلف بر افشان تادل بر سر جان بارد، جان بر سر جان ریزد
تیغ غم عشقت را ازجان سپری کردمهر کش سپری باشد، از تیغ بنگریزد
حاشا که بود گردی، بر دل ز تو سلمان را!گر عشق تو خاکش را، صدبار فرو ریزد