گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۵

دل برد دلبر و در دام بلاش اندازددل ما برد، ندانم به کجاش اندازد
هرکجا مرغ دلی بال گشاید، فی الحالبه کمان مهره ابرو ز هواش اندازد
خوش کمندی است سر زلف شکن بر شکنشوه چه خوش باشد اگر بخت بماش اندازد!
چشم فتان تو هر جا که بلا انگیزدای بسا سر که در آن عرصه بلاش اندازد
عاقل آن است که در پای تو اندازد سرپیشتر زانک فراق تو زپاش اندازد
بوی گیسوی تو هر جا که جگر سوخته‌ایستدر پی قافله باد صباش اندازد
هر که‌را درد بینداخت، دوا چاره بردکه برد چاره سلمان که دواش اندازد؟