گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۴

گرچه در عهد تو عاشق به جفا می‌میردلله الحمد که بر عهد وفا می‌میرد
هر که میرد به حقیقت بود آن کشته دوستسخن است اینکه به شمشیر قضا می‌میرد
هر که در راه تو شد کشته نباشد مردهزنده آنست که در کوی شما می‌میرد
مرغ در دام تو از روی هوا می‌افتدشمع بر بوی تو در پای صبا می‌میرد
مرده بودم، ز می جام تو من زنده شدموانکه زین جام دمی خورد چرا می‌میرد؟
ای گل تازه برین بلبل نالنده خویشرحم کن رحم، که بی‌برگ و نوا می‌میرد!
دل من طره طرار تو را می‌خواهدجان من غمزه بیمار تو را می‌میرد
می‌شوم زنده من از درد تو ای دوست دوابه کسی بخش که از بهر دوا می‌میرد!
می‌کند راه خرد در شب سودای تو گمکه چراغ خرد از باد هوا می‌میرد
به سر کوی غمت خاک دوایند مرانفس بیچاره چه داند که چرا می‌میرد؟
نفسی ماند ز سلمان، مکنیدش درمان!همچنینش بگذارید که تا می‌میرد!