گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۱

لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورددل آزرده ما را به کرم باز آورد
خاک آن پیک مبارک دم صاحب قدممکه دلم هم به دم و هم به قدم باز آورد
هر سیاهی که شبان خط و خالت با منکرد انصاف که لطفت بقلم باز آورد
می‌کنم خون جگر نوش به شادی لبتکه به یک جرعه مرا از همه غم، باز آورد
مدتی گردش این دایره ما را از همهمچو پرگار جدا کرد و به هم باز آورد
خواستم رفت به حسرت ز جهان، باز مراکشش موی تو از کوی عدم باز آورد
خط به خون خواست نوشتن، به تو سلمان ننوشتتا نگویی که فلان عشوده و دم باز آورد