گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰

ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آوردناتوان دردسری بر سر بیمار آورد
چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویشمست و سودا زده‌ام بر در خمار آورد
عقل را بوی سر زلف تو از کار ببردعشق را شور می لعل تو در کار آورد
صفت صورت روی تو به چین می‌کردندصورت چین ز حسد روی به دیوار آورد
منکر باده پرستان لب لعلت چو بدیدهم به کفر خود و ایمان من اقرار آورد
خار سودای تو در دل به هوای گل وصلبنشاندیم و همه خون جگر بار آورد
با رخ و زلف تو گفتم که به روز آرم شبعاقبت هجر تو روزم به شب تار آورد
گوییا دود کدامین دل آشفته مرابه کمند سر زلف تو گرفتار آورد؟
رخ ز دیدار تو یک ذره نتابد سلمانکه مرا مهر تو چون ذره پدیدار آورد