غزل شمارهٔ ۱۳۶
یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کردهر وعده که آنم به جفا داد، وفا کرد
مهر تو بر آیینه دل پرتوی انداختماننده ماه نوم انگشت نما کرد
هر جور که دیدم ز جهان، جمله جفا بوداین بود جفایش که مرا از تو جدا کرد
مسکین سر زلفت که صبا رفت و کشیدشبر بویش اگر مست نگشت از چه رها کرد؟
بر زلف تو تا این دل یکتا بنهادمبار دل من زلف تو را پشت دوتا کرد
هرچند که چشم تو خدنگ مژه آراستزد بر هدف سینه، بر آنم که خطا کرد
شد باد صبا بر دل من سرد از آن روزکو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد
سلمان اگر از عشق بنالد، مکنش عیب!با او غم عشق تو چه گویم که چها کرد؟
بلبل مکن از گل گله بسیار، که آوردصد برگ برای تو و کارت به نوا کرد