غزل شمارهٔ ۱۳۷
آخرت روزی ز سلمان یاد میبایست کردخاطر غمگین او را شاد میبایست کرد
عهدها کردی که آخر هیچ بنیادی نداشتروز اول کار بر بنیاد میبایست کرد
داد من یک روز میبایست دادن بعد از آنهرچه میشایست از بیداد، میبایست کرد
اشک من از مردم چشمم بزاد آخر تو رارحمتی بر اشک مردم زاد میبایست کرد
ای دل ای دل گفتمت: گر وصل یارت آرزوستجان فدا کن، هر چه بادا باد میبایست کرد
صحبتش چون آینه، گر روبرو میخواستیپشت بر زر روی بر پولاد میبایست کرد
گر تو شاهی جهان در روز و شب میخواستیبندگی حضرت دلشاد میبایست کرد