شمارهٔ ۸ - قضا و قدر
شنیدم روزی از خونابه نوشیچو گل از پاره ی تن خرقه پوشی
نه فکر زندگی او را، نه مرگیچو سرو آزاده ی بی شاخ و برگی
در معنی به گوش خود کشیدهشده همچون عصای خود جریده
تنش چون شعله با پوشش به پرخاشکلاهش موی سر چون کلک نقاش
چو دریا کاسه چوبین در میانشولی موج گهر تا آسمانش
زده داغ سرش بر گل سیاهیجنون او را کلاه گاه گاهی
نظرها کرده خضر از بس به سویششده در دست نرگسدان سبویش
چو مجنون روز و شب در کوه و صحرانبوده فرش خوابش غیر خارا
به زیر خاربن از بی پناهیشده پرخار اعضایش چو ماهی
هر انگشتش کلید قفل وسواسجنون او را به سر چون مور در طاس
کناره جو ز خلق از بی رجوعیچو نقل خویشتن نامش «وقوعی»
که چندی پیش ازین از جوش سودامرا شوق سفر انگیخت از جا
ز هر عضوم تپیدن زد چنان سرکه شد پیراهنم دام کبوتر
نبودی یک نفس جایی قرارمبه گردش بود چون گردون مدارم
سرم پا را به ره می کرد تکلیفبه هرسو می دویدم چون اراجیف
دوپای تیزرفتارم به رفتنشده مقراض در منزل بریدن
کف پایم کبود از سنگ تعجیلسراپا آبله همچون کف نیل
دمی گر می کشیدم پا به دامانسرم می گشت همچون جام مستان
ز خورشیدم جهانگردی فزون شدبه ملک مصر شوقم رهنمون شد
چه دیدم، رود نیل چرخ رفتارچو مستانش ز موج آشفته دستار
یکی دریای ژرفی آسمان تابز زلف موج او هر حلقه گرداب
به عرض شوق، عرضش کرده بازیچو عمر خضر طولش در درازی
چه آبی، مست و تند و عربده جوشده از چارموجه، چار ابرو
ز موجش نقش فیل مست معلومنهنگ آن فیل را گردیده خرطوم
حبابش وقت طوفان کرده در اوجشکار اختران با بحری موج
کف آورده به لب هرگه غضبناکز دریا آب گشته زهره ی خاک
درو موج از ترشرویی چنان تندکزان گردیده دندان صدف کند
ز چشم ماهیان فوج در فوجچراغان بود در هر کوچه ی موج
ز سیمین ماهیان او به گردابنمایان جوهر آیینه ی آب
فلک، پیری که در دامان آن رودبه صابون صدف در گازری بود
چه شد گر گوش ماهی پر ثقیل استکه موجش مصرع بحر طویل است
به هرسو کشتی گردون طرازینه کشتی، نوعروس پرجهازی
چو رود می گساران نغمه پردازچو موسیقار امواجش خوش آواز
زلالش روشنی بخش نظارهچکیده گویی از چشم ستاره
حبابش از شفق چون چشم مخمورسواد موج او چون طره ی حور
چو خوبان در کف موجش سفینهحبابش از زر ماهی خزینه
کند تا تشنگان را عذرخواهیزلال او زبان دارد ز ماهی
ز بس کز شاخ مرجانش به تنگ استچو دهقان، اره بر پشت نهنگ است
مزین گشته از صنع الهیدهان موجش از دندان ماهی
چه وصف او کنم کان بی شمار استحدیث زلف موجش حرف مار است
مرا واجب شد از دنیا گذشتنکه می بایست ازان دریا گذشتن
ازین اندیشه شد دل ناصبورمکه چون خواهد شد از اینجا عبورم
که ناگه گشت پیری خوب رخسارچو صبح از دامن دریا نمودار
نمک پرورده ملاح ملیحیچو کلک نکته پردازان فصیحی
ز کشتی تخت شاهی کرده اسبابچو مستان پادشاه عالم آب
ز پیری پیکرش مشت خمیریشده هر تار مویش جوی شیری
دهن چون زاهدان پاکدامانگسسته رشته ی تسبیح دندان
نظر در انتظار مرگ ناگاهز عینک دیده بانش بر سر راه
شده از لاغری بازو چو انگشتشکم همچون کمان چسبیده بر پشت
به رویش بینی از بس ضعف و اندوهکشیده تیغ همچون بینی کوه
نمانده قوتش در پنجه ی روحبه یک کشتی سفرها کرده با نوح
ز بس کز ضعف پیری گشته بی تاببه سویی رفته هرعضوش چو سیماب
به عمر خود چو موج از خواهش دلقدم ننهاده از دریا به ساحل
به طفلی دایه ی گردون در آن آببریده ناف او با ناف گرداب
به وقت صحبت او را بود در کامزبان از چرب نرمی مغز بادام
چو دید آن ناتوان مضطرب حالز دورم بر لب دریا چوتبخال
به سوی من شتابان آمد از راهسری در رعشه چون شمع سحرگاه
ز افلاسش تنی بیمار دیدمعلاجش شربت دینار دیدم
چو غنچه از گره نقدی گشودمبه خرج همتم چیزی فزودم
به او گفتم که ای آشفته چون گلقد خم گشته ات این آب را پل
به قید زندگی هرکس اسیر استز فکر آب و نانی ناگزیر است
چو داری آب ازین دریای بی بنبگیر این را بهای نان خود کن
ز گفت و گوی من چون گل برآشفتولی بر روی من خندان شد و گفت
چو داغ عشق، ای آشفته کردارزر خود را به دست خود نگه دار
مرا این شغل از روی هوس نیستامید مزد کار از هیچ کس نیست
که می جویم رضای آشناییخدای همچو من صد ناخدایی
عطای او کشد گر خوان احساندهن گردد صدف را پر ز دندان
فشاند ابر فیضش دایم از اوجز باران دانه ی مرغابی موج
سحاب لطفش از فیض جهانتاببه خارستان ماهی می دهد آب
چو گوهر را ز عصمت دیده عاریبه دست بط سپرده پرده داری
ز ضبطش آدم آبی نهانیکند بر گله ی ماهی شبانی
ز عدلش ظلم شد بحر خطرناککزان یک موج باشد مار ضحاک
ز بحرش تر نگردد بال پروازز بس مالیده بط را روغن غاز
بود از پرتو لطفش به گردابچراغ چشم ماهی روشن از آب
کجا غم خاطرم را ریش داردکه او از من، غم من بیش دارد
قناعت چون مرا در کارسازی ستز اسباب جهانم بی نیازی ست
حبابم شب به دریا خانمان استچراغ خانه، چشم ماهیان است
ز سامان نیست آنجا جز هواییز موج افتاده فرش بوریایی
نیم هرگز خجل از روی مهمانندارم خانه خواهی غیر طوفان
ز دریا یک دم آبم در سبو نیستسر و کارم بجز با آبرو نیست
چو ابر از بی سبویی مضطرب حالز دریا می برم آبی به غربال
ز فقرم آب باریکی ست در جوکه بر دریا زند چون موج پهلو
صدف نبود که می بینی به گردابنهادم نان خشک خویش در آب
به این تلخی کام، از حرص دنداننکردم تیز بر حلوای سوهان
نکردم خضر راه بینواییطمع را چون سلام روستایی
بود ننگم که بگشایم دهان راز حرص نان دهم زحمت جهان را
ز حمل خود کشد آن مادر آزارکه دارد در شکم طفل شکم خوار
پی زر کی شوم از حرص راهیبود گنج روانم فوج ماهی
ز دام ماهی ام هرلحظه کامی ستمرا هم این چنین با خویش دامی ست
اگر هرگز دهم تن در غم قوتهمین کشتی تنم را باد تابوت
بگفت این و ز روی مهربانیبه صد شوخی و صد شیرین زبانی
به عزت جای داد آن بی قرینهچو بیت انتخابم در سفینه
چو آن کشتی ز ساحل بادبان شدبه روی آب همچون بط روان شد،
ازان فرزانه پیر لجه پیماحکایت گونه ای کردم تمنا
که خواهم قصه ای نشنیده گوییسخن از هرچه گویی، دیده گویی
به گوشم کش چو گوهر داستانیچو موج افکن برین ره نردبانی
پی گوهرفشانی پیر دانالبی جنباند همچون موج دریا
که روزی از تقاضای زمانهدرین دریای ژرف بی کرانه
به کشتی می شدم هرسو شتابانسوار اسب چوبین همچو طفلان
ز شوق صید ماهی ناشکیباتنم در کشتی اما دل به دریا
به چشمم چیزی آمد از ره دورکه می آورد این دریای پرشور
شد از این آب، بعد از موج بسیارتنی چون سینه ی ماهی نمودار
رفیقی داشتم با خود قرینهکه تنها نیست مصرع در سفینه
بگفتم با رفیق خویش بی تابکه آتشپاره ای می آورد آب
کشیده رخت بیرون جانش از تنکه آب افکنده بر رویش چو روغن
چو غواصان بیا همت گماریمکه همچون گوهر از آبش برآریم
دهیمش جای در خاکی به صد تابکه جای گنج باشد خاک، نه آب
شتابان کرد کشتی را روانهگرفتیمش سر ره عاشقانه
نمی آمد برون آسان، که می جستتن لغزنده اش چون ماهی از دست
چو عکس آفتاب از موج آبشبرآوردیم با چندین طنابش
به صد زحمت زآب موج پردازبرآمد چون تذرو از سینه ی باز
نمایان شد در اوج آفتابیفروزان اختری از برج آبی
رخی چون برگ گل بسیار نازکتنی همچون دل بیمار نازک
هنوزش خط نرسته از بناگوشبه مرگ عاشقان زلفش سیه پوش
خم آن زلف را رخ در میانهچراغی بود در زنجیرخانه
برو کردم نظر از مهربانیبه رویش بود رنگ زندگانی
شدم نزدیک آن دلخسته گریانگرفتم دست او را چون طبیبان
ز نبضش جنبشی چون موج بنمودحباب آسا هنوزش یک نفس بود
نمودم سرنگون همچون سبویشدو ساعت آب می رفت از گلویش
روان گر آب دیرش از گلو بودز تنگی دهان آن سبو بود
چو چشمه آب می رفت از دهانششده آن چشمه را ماهی زبانش
چو آب خورده را آن عشوه انگیزشکوفه کرد همچون نخل نوخیز،
به کهنه پاره ای پوشیدمش سرچو گنجی یافت کس، پوشیده بهتر
نیامد آن نهال سیب غبغبز بیهوشی به خود یک روز و یک شب
سفیده دم کزین دریای پرشورعیان شد بادبان کشتی نور
شد، از بس کرد فیض صبح تأثیربه دریا هر حبابی کاسه ی شیر
ز تحریک نسیم صبحگاهیبه جنبیدن درآمد مرغ و ماهی
ازان مستی چو نرگس دیده بگشودبجنبید و به خواب راحت آسود
چو صبح از روی دریا کرد قد راستغبار از کوچه های موج برخاست
دلم شد جمع ازان گل، غنچه کرداربه صیادی نهادم رو دگربار
مبادا کشتی کس در تباهیمهم در دام و من مشغول ماهی
به سوی او دویدم باز بی تابکه ناگه چشم بگشود از شکرخواب
مرا چون بر سر بالین خود دیدز حال خود چو مستان باز پرسید
گل طبعم درآمد در شکفتنبگفتم آنچه می بایست گفتن
ازو من هم سخن بی تاب جستمز گوهر سرگذشت آب جستم
دهن کرد از سخن چون غنچه رنگینسخن را از تبسم ساخت شیرین
که در دامان این دریای پرشوردهی باشد چو شهر مصر معمور
فضایش سبز و خرم همچو کشمیرسواد هند از دوریش دلگیر
عروس اصفهان بسته نگارششده شهر حلب آیینه دارش
سوادش چون بیاض صبح پر نورسیاهی می زند بر شام از دور
ازو تا مصر، یک شب در میان استبه عالم گر بهشتی هست، آن است
دهی زین سان که مثلش کس ندیده ستپدر بهر مقام من خریده ست
ز کنج ده، فضای شهر به نیستبرای عیش، جایی به ز ده نیست
لب کشت و کنار جویبارانبط می در میان چشمه ساران
کند غارت متاع پارساییمی و آواز و حسن روستایی
خروشان گله های میش و برهز صوت زیر و بم پر، کوه و دره
به مستی کبک را جوجه ز دنبالدوان چون از پی دیوانه اطفال
ز نقل می مجو در ده نشانهکه باشد نقلدان هر طاق خانه
لبالب سفره ی هر مرد دهقانز نعمت همچو انبان سلیمان
ازو بیند ز بس جا را به خود تنگکند با کبک، مرغ خانگی جنگ
کبابش را شراب از پی رسیدهز خونی کز کباب تر چکیده
درین ده داشتم عیش مدامیز زلف شاهدانم بود دامی
پی خدمت، غلامان گزیدهچو مژگان پیش چشمم صف کشیده
دل مادر ز مهر من پرآشوبپدر در عشق من همچشم یعقوب
به خوبی روزگارم طاق می گفتز دامادی پدید آمد مرا جفت
به عیشم صرف می شد زندگانیکه ناگه از قضای آسمانی،
ره سیرم به دریابار بنمودچو ابرم احتیاج آب یم بود
غلامی همره من قد برافراشتبرای غسل کردن رخت برداشت
کشان از هر طرف چون باد، دامانرسیدم بر لب دریا خرامان
مرا چون دید آن دریای پرجوشز شوق من گشود از موج، آغوش
به آبم رهنمون چون گشت دورانز سر تا پا شدم چون تیغ عریان
به کشتن چون کسی را برد رهزنلباسش را برون می آرد از تن
وداع خویشتن کردم به ساحلدر آن دریا شدم چون قطره داخل
نهادم پای خود را چون در آن آبسرم آمد به گردیدن چو گرداب
برآمد طاقتم را پای از جاچو عکس ماه افتادم به دریا
به ساحل آن غلام و من به گردابنمی باشد کسی را سایه در آب
نبود از هیچ سو چون دستگیریفرورفتم به دریا تا به دیری
سوی پستی شدم از بس سبکتازبه سرگوشی بگفتم با صدف راز
نهادم چون سوی زیرزمین گامسواد اعظمی دیدم عدم نام
درو نگذشت اوقاتم به افسونکه می بایست آنجا گنج قارون
وز آنجا کردم انداز بلندیبه بال موج، پرواز بلندی
به هرجا بود اوجی، پا نهادمقدم بر عالم بالا نهادم
به من عیسی نفس را کرد زنجیرشدم از خانه ی خورشید دلگیر
ازان هم رویگردان شد دماغمنفس کش ورنه کردی چون چراغم
ز زیر خاک تا بالای افلاکمقامی خوش نکرد این جان غمناک
سخن کوتاه، از بی دست و پاییز سعی خویش دیدم نارسایی
چنان در دست و پا شد قوتم کمکه می پیچید همچون موج برهم
به مردن دست در آغوش گشتمکشیدم دست و پا، بیهوش گشتم
تنم آن تلخی از چرخ دورو بردکه نتوانست آب آن را فرو برد
چو جانم سوی لب عزم از بدن کردخدا همچون تویی را خضر من کرد
برآمد عاقبت از لطف بیچونسبوی من درست از آب بیرون
دگر ره با من آن کان ملاحتچو مژگانش درآمد در فصاحت
که ای عنقای بختت عرش پروازهوادارت همای سایه انداز
ز پیری زلف بختت گر شکن یافتدرین پیری مریدی همچو من یافت
به گل افشاند از لطف تو دامنخس و خاشاک آب آورده ی من
برآوردی ز آبم چون در پاککنون خواهم مرا برداری از خاک
ز همراهی سرم را برفرازیقدم تا خانه ی من رنجه سازی
مرا از بس که شوق دوستان استامید وصل بر خاطر گران است
به دوش طاقت مخمور بی تابسبوی باده باشد کوه سرخاب
مپرس از دوری من حال خویشانخبر دارم من از احوال ایشان
در آن ساعت که افتادم به دریاغلام من خبر برده ست آنجا
پریشان، مادرم را طره چون بیدچو مرغ بیضه ضایع کرده نومید
پدر در ماتمم نوعی فسرده ستکه پندارد جهان را آب برده ست
کنیزان را زمرگم چهره کاهیچو رنگ خود، غلامان در سیاهی
کنون خواهم قدم در ره گذارمز ماتم مردم خود را برآرم
لبش چون جلوه ی این گفتگو دادمرا گریه، قضا را خنده روداد
ز بس دیدم به حرفش مضطرب حالجوابم شد گره بر لب چو تبخال
دمی ز اندیشه در آتش نشستمپس آن گه چون سپند از جای جستم
به خاطرجویی او بی بهانهنمودم کشتی خود را روانه
به همراهی آن مرغ بهشتیگرفته پر ز تیر خویش کشتی
سبک گردد در آن ره تا روانهبه کشتی موج می زد تازیانه
نه در کشتی نشاندش دور افلاککه در تابوت می بردش سوی خاک
قضا را کوشش از ما بیشتر بودتمام راه با ما همسفر بود
نه کشتی را چنان بی تاب می راندکه آن بیچاره را در آب می راند
به اندک ساعتی طی شد مسافتنمایان شد ازان ساحل علامت
تواند آن که مرگش سر به پی کرددو منزل راه را یک لحظه طی کرد
ازان ده نیز پیدا شد سیاهیسوادش داده بر ماتم گواهی
عیان بود از در و دیوار آن، غمدرختانش سراسر نخل ماتم
به نزدیکی ساحل چون رسیدیمز دریا رخت بر صحرا کشیدیم
در آن ساحل کهن ویرانه ای بودکه غم های جهان را خانه ای بود
خرابی بر دلش نوعی فزودهکه گویی ظالمی را خانه بوده
به جا مانده ازان دیرینه آثارچو کوه بیستون یک کهنه دیوار
شده مشهور از مه تا به ماهیزمین از سایه اش در روسیاهی
شکسته آنچنان پا تا سر اوکه نتواند نهد بر خاک پهلو
نیندازد حوادث زان دلیرشکه ترسد آسمان ماند به زیرش
گزنده سایه ی آن کهنه دیوارکه در هر مهره ی او بود صد مار
چو دام از رخنه های سینه ی اونگشتی مرغ، گرد چینه ی او
چو از تأثیر چرخ کینه بنیادگذار ما برآن ویرانه افتاد،
ز شوخی با من آن شیرین تکلمدهن را کرد لبریز تبسم
که ای بر زخم این دلخسته ی غمشد از چرب نرمی موم و مرهم
دهی تا مژده ای از من به احبابروان شو سوی ده چون جدول آب
چو مرغ خوش خبر آواز بردارمرا چون گنج در ویرانه بگذار
که ترسم خلق چون مرگم شنیدندطمع یکبارگی از من بریدند،
ز غافل دیدنم بی برگ گردندمرا بینند و شادی مرگ گردند
چو فرمانش مرا زد دست بر پشتنهادم چون مژه بردیده انگشت
به تعلیم اجل، آن غافل مستچو سایه زیر آن دیوار بنشست
ازو ویرانه گلزار ارم شدپی تعظیمش آن دیوار خم شد
چو او بنشست و من برخاستم زودنشست و خاست پنداری همان بود
برآن ده گشتم از یک لحظه رفتنچو ابر نوبهاری سایه افکن
چه دیدم، مجمعی از ناصبورانز گریه گشته آن ده، شهرکوران
چو مژگان حلقه ای هرسو سیه پوشز غم گریان نشسته دوش بر دوش
ز ناخن، چهره ی خوبان چون گلخراشیده تر از آواز بلبل
بیاض سینه ی خوبان ز سیلیشده چون سینه ی طاووس نیلی
ز هرسو زلف و گیسوی معنبرشدی بر باد همچون دود مجمر
چو دیدم حال آن جمع پریشانکشیدم این گهر در گوش ایشان
که ایام پریشانی سرآمدگرامی گوهر از دریا برآمد
چو نام گوهر و دریا شنیدندز حرف آشنا سویم دویدند
به من گفتند ای پاکیزه گوهرچه می گویی، بگو یک بار دیگر
گشودم پیش آن آشفته هوشاندهن چون حقه ی گوهرفروشان
زبان را ساختم چون شعله سرکشبگفتم سرگذشت آب و آتش
ازان صوتم که آمد بر لب از دلفراوان شد سماع مرغ بسمل
چنان جستند از جا اهل ماتمکه گفتی خیل زاغی خورد برهم
تمنا بر دل مردم غلو کردبه یک ویرانه صد دیوانه رو کرد
روان از ده خلایق سوی صحراکه دارد آدم آبی تماشا
ندیده کس به زیر چرخ دولابکه آتش زنده بیرون آید از آب
ز بی تابان ماتم خیل در خیلشتابان سوی آن ویرانه چون سیل
سیه پوشان روانه فوج در فوجبه روی خاک، رود نیل زد موج
کشد تا در بر خود آن بر و دوشگشوده مادرش چون موج آغوش
پدر در پیش پیش بی قراراندوان چون برق در ابر بهاران
شتابان سوی او بیگانه و خویشولی دیوار آمد بر سرش پیش
پریشان خاطران وقتی رسیدندکه آن گنج گهر در خاک دیدند
من از دنبال ایشان می دویدمچو گرد کاروان از پی رسیدم
به خاک آن سرو را دیدم چو خفتهقضا می گفت در گوشم نهفته
که از آبش چو دادی رستگاریروا نبود که در خاکش گذاری
شود چون شعله ی آتش جهانتاببه خاکش می توان کشتن، نه با آب
چو ظاهر شد به مردم آن علامتشد آن صحرا چو صحرای قیامت
ز بس برخاست از هرگوشه غوغابه جوش آمد چو دریا خاک صحرا
به گریه هرکسی طوفان نمودیبه حال او ولی کی داشت سودی
پدر را گر ستم شد کان پسر رفتولی او را ستم بیش از پدر رفت
ز مرگش بی قراری داشت مادرولی چون او نکردی خاک بر سر
غلامانش اگر ناشاد گشتندولی از بندگی آزاد گشتند
کسی نامش نخواهد بعد ازان بردبلی بیچاره آن کس شد که او مرد
سخن کوتاه، او را با صد افسونز زیر خاک آوردند بیرون
در آب دیدگانش غسل دادندروان بردند و در خاکش سپردند
غرض تا من به سروقتش رسیدمدوبار او را در آب و خاک دیدم
بلی ما را همیشه دور افلاکچو آتش می کشد از آب یا خاک
سحرگاهی شنیدم در گلستانکه بلبل این نوا خواندی به بستان
که عیش این چمن ناپایدار استخزانی با حنای هر بهار است
بقای عمر گل چون خواب صبح استشکوفه پرتو مهتاب صبح است
چه حاصل زین جهان جز اشک افسوسبود ماتمسرای شمع، فانوس
مدارا کن که عالم بی مدار استبه ناسازان، جهان ناسازگار است
مکن کوشش که کار دور ایامبه سعی ما نمی گیرد سرانجام
کجا بحر محیط از خار و خاشاکبه جاروب دم ماهی شود پاک
غنیمت دان دو روز زندگانیکه چون سیل بهار است از روانی
چو شاخ گل منه پیمانه از کفکه نقد عمر را این است مصرف
شبی رندی در ایام زمستانبه سر می برد تابوتی شتابان
یکی پرسید ازو کای یار دلکشکه مرده از عزیزان، گفت آتش!
سلیم از غافلی می بینمت مستنمی دانی قضایی در کمین هست
جهان ویانه ای بس خوفناک استچه آفت ها که در این آب وخاک است
چرایی این چنین غافل نشستهبرآ از زیر دیوار شکسته
درین دریای خونخوار آشنا کیستخدا دست تو گیرد، ناخدا کیست