شمارهٔ ۹ - داستان حاتم طایی
بسم الله الرحمن الرحیمهست عصای ره طبع سلیم
راوی افسانه ی اهل کرمطوطی پر ریخته، یعنی قلم
نقل کند کز پی سامان کارقافله ای جمع شد از هر دیار
خاسته چون مهر ز مشرق تمامعزم سفر کرد به سرحد شام
قافله ای مردم او با صوابگشته جهان را همه چون آفتاب
نقد خرد، مایه ی بازارشانجنس هنر بود همه بارشان
از رخشان نور سعادت عیانبر سرشان بال هما سایبان
شاد و شکفته همه با یکدگرخنده ی هریک چو گل از روی زر
خیمه زده هرکه سزاوار خودهمچو شکوفه به سر بار خود
غیر جرس هیچ دلی در جهانناله نمی کرد در آن کاروان
سایه کن خیمه ای از هر کناربرطرف دشت چو ابر بهار
مهر چو سر در پس کهسار بردقافله دستی ز پی بار برد
گشت روان از پی هم کاروانهمچو سرشک از مژه ی عاشقان
هر جرسی زمزمه آغاز کردگمشدگان را به ره آواز کرد
کف به لب از مستی بسیار داشتناقه ندانم که چه در بار داشت
رفت به تعجیل ز آرامگاهقافله چون یک دو سه فرسنگ راه
دهر شد از ظلمت شب ناگهانسرمه کش دیده ی سیارگان
بود شبی چون دل گمره سیاهتیره درو چون مژه شمع نگاه
رفته خور از عالم و در مرگ اوگشته سیه پوش جهان دورو
گشته ز بس ظلمت شب، روی ماههمچو رخ صفحه ی مشقی سیاه
برده شبیخون به سر زلف یارکرده صف لشکر او تار و مار
چون شب هجران ز سحر ناامیداز مه نو زنگی ابرو سفید
شبپره جولانگر این کهنه کاخمرغ چمن، غنچه بر اطراف شاخ
چرخ سیه دل، همه دم از شهابتیر فکنده ز پی آفتاب
ظلمت شب گشته ز بیم خطرسرمه ی خاموشی مرغ سحر
زیر فلک همچو زمین مصافخفته جهانی به ته یک لحاف
کرد ز بس ظلمت شب اشتلمقافله سررشته ی ره کرد گم
گشت در آن وادی ظلمت نشانزنگی شب رهزن آن کاروان
در طلب راه ز نزدیک و دورقافله سرگشته تر از خیل مور
دست و دل جمله چو از کار شدآتشی از دور نمودار شد
روی نهادند روان بی قرارجانب آتش همه پروانه وار
بر اثر شعله در آن روی دشتیک دوسه فرسنگ چو پیموده گشت
روضه ای آمد به نظر همچو نورسنگ بنایش همه از کوه طور
فیض ز کثرت شده ظاهر دروجود و سخا گشته مجاور درو
جمله قنادیل وی و شمعدانچون دل عاشق شده وقف کسان
دیده ز بس فیض ز هر منظرشکعبه شده حلقه به گوش درش
شمع درو گشته علم در سخاداده به دشمن سر خود بارها
جانب آن روضه کسی در زمانرفت که پرسد خبری زان مکان
گفت به او شخصی ازان سرزمینمقبره ی حاتم طایی ست این
بار گشودند در آن خوش مکانبر در او حلقه شد آن کاروان
بیهده گویی ز میان گروهگفت که ای حاتم دریاشکوه
قافله ی ما شده مهمان توچشم نهاده همه بر خوان تو
زود پی مایده تدبیر کنقافله ی گرسنه را سیر کن
بود هنوز این سخنش بر زبانکز پی سر گریه کنان ساربان
گفت که خورد آن شتر برق تازمهره به دل از فلک حقه باز
این سخنش کرد چو در گوش راهجست سراسیمه چو از سینه آه
گفت که برند سرش را ز تنتا که شود مایده ی انجمن
مردم آن قافله را خاص و عامداد صلا بر سر خوان طعام
از غم جمازه دل تنگ داشتبا کرم حاتم طی جنگ داشت
رفت سوی تربت او سرگرانچون نگه یار سوی عاشقان
گفت که ای حاتم صاحب کرمخواستم از جود تو فیضی برم
طوف مزار تو به من شوم شدهمت تو بر همه معلوم شد
یافتم اکنون که چه سان بوده استجود تو از مال کسان بوده است
چند زنی لاف کرم چون سحاب؟به که نبخشی دگر از بحر آب
چند کنی ای به سخاوت علمهمچو می از کیسه ی مردم کرم
او شده در طعنه زنی بی قرارروح کرم پیشه ازو شرمسار
بود خوی افشان ز خجالت به راههمچو تهیدست بر قرض خواه
صبح که این ناقه ی گیتی نورداز طرف دشت برانگیخت گرد
صاحب جمازه پی کار خودگشت فرومانده تر از بار خود
بود سراسیمه که از یک کنارخاست غباری چو خط از روی یار
شد چو به آن قافله نزدیک ترناقه سواری شد ازان جلوه گر
بار شتر اطعمه ی بی کرانناقه ی دیگر به ردیفش روان
کشت عیان زان دو قوی تن جملاز طرف بادیه کوه و کتل
ناقه ی صرصرروش خوش تکیکوه به پشت وی و کوهان یکی
برق عنانی که چو فیل سحابهیکل گردن بودش آفتاب
از اثر تندی آن خوش نشانخاک به رفتار چو ریگ روان
گفتی ازان سان که سبکتاز بودهمچو شترمرغ به پرواز بود
از عرق شرم به گاه درنگآینه ی زانوی او بسته زنگ
کوه، شکسته کمر از ران اوجل شده ابر سر کوهان او
چیست به دستش جرس نغمه سازشاهد مستی که شود زنگباز
سالکی آزاده ز سامان راهسینه ی خود در بغلش نان راه
از خورش و مایده ی روزگارشعله صفت کرده قناعت به خار
کف به لب آورده ز مستی و جوشبر صفت صوفی پشمینه پوش
بیم وی از دوری منزل نبودگرچه شتر بود، شتردل نبود
کرده نمایان جل رنگین به نازهمچو عروسی که نماید جهاز
راند به سرعت شتر آن نوجوانگشت چو نزدیک به آن کاروان
رفت سوی روضه نخستین چو بادکرد طوافی ز سر اعتقاد
پس به سر قافله ی بی شمارسایه فکن گشت چو ابر بهار
مردم آن قافله را جابه جاداد سوی تربت حاتم صلا
سفره پی مایده ترتیب دادجانب آن طایفه برد و گشاد
سفره ای از مایده آراستهیافته دل هرچه درو خواسته
سفره چو برداشته شد از میانعذرطلب گشت ازیشان جوان
قاعده ی لطف و کرم تازه کردرو به سوی صاحب جمازه کرد
گفت گلی از چمن حاتممهمچو زبان بر سخن حاتمم
دوش ز اندیشه چو خوابم ربودشعله صفت گرم به چشمم نمود
گفت که امشب ز قضا ناگهانقافله ای گشت مرا میهمان
مقدمشان گرچه خوش آهنگ بودوقت چودست و دل من تنگ بود
یک شتر اکنون ز همان کاروانقرض گرفتم پی ترتیب خوان
خیز که هنگام خور و خواب نیستدر لحدم از پی این، تاب نیست
مایده ای درخور احسان منآنچه تو دیدی به سر خوان من
همره یک ناقه ی رهوار، زودجانب آن قافله بر همچو دود
چون رسی آنجا که بود کاروانپیش رو و مایده را بگذران
معذرت من همه را تازه دهناقه به آن صاحب جمازه ده
مردم آن قافله را این سخنشور برآورد ز جان و ز تن
هرکسی از بهر مرادی چو بادرو به سوی تربت حاتم نهاد
صاحب جمازه هم انداز کردگریه کنان معذرت آغاز کرد
گفت که ای شمع شبستان جودوی کف تو ابر گلستان جود
بی ادبی کرده ام از حد به درتو ز ادب کردن من درگذر
چون زدمت دست به دامان چو خاردامن خود جمع مکن غنچه وار
همچو دلت، روح تو مسرور بادهمچو رخت، خاک تو پرنور باد