شمارهٔ ۷ - تصویرپردازی خیالی از مردی شکمباره به عنوان تمهیدی برای مدح اسلام خان و توصیف سفره نعم او
خامهام برخلاف عادت خویشسفلهای را کشیده است به پیش
آن کج اندیشهای که همچو کمانبسته دایم برای جنگ میان
وان میانی که کینه قربان استترکش تیر او قلمدان است
چون کند بحث، شرم میبایدیا گریبان ز چرم میباید
صحبتش با مزاج ناهموارپرخطر چون قمار و راه قمار
چون خر ارغنون بود نالاناز سواری او خر شیطان
پردهٔ گوشش از سخن چینیپاره شد بس که دید سنگینی
خلق از بیم صحبتش در گردخانه بر خانه همچو مهرهٔ نرد
دست بر خوان هرکه کرد درازخبث او نان خورش کند چو پیاز
چون مگس، چشم دهر گشته بسیدر کثافت چو او ندیده کسی
شده از موج چرک دامانشهمچو قمری سیه، گریبانش
بود از خبث باطنش بدبوعرق او چو آب تنباکو
بغل او کتابخانهٔ اوستگوشهٔ دامنش خزانهٔ اوست
رو در آبی که شست بر لب جوهر حبابی شد آبخانه درو
از برص گردنش سفید چو غازولی از موج چرک، سینهٔ باز
چشم تنگش به وقت بیداریگل بابونه است پنداری
چون به یکدیگرش ز خواب نهادمی دهد آن ز چشم گندم یاد
گفتهاندش به چشم او مانیبسته زنار ازان سلیمانی
جگرش خون ز فکر و اندیشهدر دلش حرص دیو در شیشه
آب خضرش نه آرزو باشدمقصدش نان راه او باشد
هوس خاتم سلیمانشرفته از دل ز شوق انبانش
چشم بر باز تیزچنگش نیستدر نظر غیر جفت زنگش نیست
مطرب و نغمهاش نه منظور استچشم او را به سیم طنبور است
پیش او نیست قدر یک خشخاشصحن باغ بهشت را بی آش
در همه محفلی ز طبع لئیمهمچو می مسخره، چو بنگ ندیم
میکشد چون چراغ لاله ز سنگروغن از چاپلوسی و نیرنگ
به افسون و فسانه از گوهرافشرد آب را چو پنبهٔ تر
کند افسون او تهی چون کفسفرهٔ موج را ز نان صدف
میبرد وقت ناخنک از مشتهمچو تیشه فرو به سنگ انگشت
همچو مرغی که هرزه گرد افتادنیست جایی که خایهای ننهاد
گر به پیراهن و قبا رفتهبسته بندی به هرکجا رفته
مرکب حرص اوست بی تابیموج دریاست بال مرغابی
همه تن همچو موج آب، دهانبغلش چون صدف پر از دندان
مشرف نان و ناظر سفرهپیک بغرا و شاطر سفره
گربهای مبتلای جوعالکلبدل سیه، روی زرد چون زر قلب
بر زمینش ز پرخوری پهلورنج باریک، کرم معدهٔ او
همه تن ضعف و مضطرب چو نسیمخشک و پرخوار چون عصای کلیم
حرف جوعش اگر کند انشاباد بر گوش آهوی صحرا
بیم آن از تنش کند هردمهمچو آماس، فربهی را کم
در صف سفره حرص او صفدرعلم جوعش اژدها پیکر
شد طعامی به هر طرف که روانمردم چشم اوست فلفل آن
هرکجا قاب خشکهای راهیستپنجهٔ او برآن دم ماهیست
جوع هرگه گلویش افشاردزان که با کاسه نسبتی دارد
میدود بس که از قفای حباببرده گویی کلاه او را آب
جانب سفره چون کند شبگیرپَر برآرد عصای او چون تیر
دست چون سوی سفره کرد درازحلقه در گوش نان کند ز پیاز
چون اسیران برون کند خفتاندست تاراجش از تن تفتان
افکند نان همیشه بی پرواخام در دیگ معده چون بغرا
کرد چشمش ز بس درو تأثیرشور شد آب چشمهسار پنیر
بر سر سفرهای که او را دیدماست دیگر نشد به کاسه سفید
سرکه چون پیش او نهی، بی تاببا پیاله به سر کشد چو شراب
سوی سبزی چو رو نهد به مصافگندنا تیغ خود کند به غلاف
دامن سفره سخت گیرد تربچون بر اطراف دام ماهی، سرب
پیش آن بازوی کمنداندازحلقه سازد کمند خویش، پیاز
چه عجب گر ز بیم آن مردکنشود سبز در جهان زردک
بود از دست جور آن ملعونموج زن در دل چغندر خون
شلغم پخته چیست، خام نمانداز کلم خود به غیر نام نماند
نیش دندان او به سان گرازنرگسی میزند به نان و پیاز
رفته از حملهاش ز مرغ کبابهمچو مرغان نیم بسمل، تاب
ماهی از بیم او ز بی تابیشده چون ماهیان سیمابی
پای طوفان چو در رکاب آیدمرغ و ماهی در اضطراب آید
خویش را چون مگس ز تلواسهافکند لحظه لحظه در کاسه
بر سر سفره چون درست نشستتا مبادا بپردش از دست
بار اول چو می کشان خراببشکند بالهای مرغ کباب
دو پیازه ز دیدنش تر شدخشکه از بیم او مزعفر شد
میبرد بس که سر به کاسه فرواز سرش قلیه گشت قلیه کدو
حبشی داغدار چهرهٔ اوستزعفران گرچه زینت هندوست
قاشق و آش رشته زو در شورهمچو طنبور و رشتهٔ طنبور
دید ازو بس که جور دست اندازآش تتماج گشت دنبه گداز
صحن ماهیچه را غنیم بزرگدشمن لنگ بره همچون گرگ
سوی سفره چو سایه گستر گشتخشک شد خشکه و شله تر گشت
نظر او پلاو را مجذوبپنجهاش صحن خشکه را جاروب
بهر دفعش چو گرز در زد و گیرمشت خود را گره کند کفگیر
سوی بریان چو دست بُرد سبککفن بره گشت نان تنک
به طعامی که دسترس داردمرغش از پنجه در قفس دارد
هرگه آهنگ آش غوره کندموی چینی سفره نوره کند
دهن از لقمه بس که سازد پرچاک افتاده بر لبش چو شتر
شود، آشش چو دیر پیش نهیقالب پنجهاش چو بهله تهی
بود از دست او ز بس درهمشده مغز قلم چو نال قلم
خوردن بیضه چون کند بنیادوای بر جان بیضهٔ فولاد
پدری نیز داشت همچون خوددر همه دیگ، جوشزن چو نخود
بود در آشمالی آن کافرچون شله گرم تا دم آخر
هرگه از تشنگی شود بی تاببرف لرزد به کوزه چون سیماب
کرد آهنگ آب یخ چو ز دوریخ شد از بیم خشک همچو بلور
در سراغ هلیم، دیوانهبه چراغ هریسه پروانه
دایه در کودکی به دامانششیردان داده جای پستانش
پی کیپا چو او روانه شودآفت صدهزار خانه شود
سوی پاچه چو گوش خواباندبه سگ پاچه گیر میماند
بر سر کله چون شبیخون بردگرد از مغز او به گردون برد
با چنین اشتها، کجا تقدیرمی تواند که سازد او را سیر!
مگر از فیض مطبخ نوابشکمش پر شود چو مرغ کباب
آن ولی نعمتی که هست جهانبر سر خوان فیض او مهمان
صبح، دستارخوان ایوانشمه نو یک رکابی از خوانش
خوان او را صلازنان همراهدرگهش را کتابه بسمالله
سفرهٔ همتش به صفهٔ بارآسمانیست با زمین هموار
سفرهای پهن چون سپهر برینپر ز هر نعمتی چو خوان زمین
میوه بی قدر از فراوانیهندی و بلخی و خراسانی
خربزه چون بتان شکرریزکرده دندان برو جهانی تیز
لعبتی دلفریب و پاک سرشتنازک و نرم همچو حور بهشت
مغز چون انگبین الوندیپوست چون کاغذ سمرقندی
سوی هندوستان شکرریزشد روان آب خضر از کاریز
از شمیمش کزان دل آسایدبوی خاک بهشت میآید
آب هرگه به پوست افکندهشده زمزم ز دلو شرمنده
ناز و نعمت به شکر آلودهکاسهٔ او چو صحن پالوده
نیست از خوان فیض دشمن و دوستنعمتش خانه زاد کاسهٔ اوست
روح تریاکیان به بال هوسمیپرد گرد کاسهاش چو مگس
گاه چون عارف نمد بر دوشگه چو رندان کربلایی پوش
کرد از پختگی چو عزم سفردست خود برگرفت ازو مادر
هیکل نغز او سراسر خوببود از فربهی چنان مرطوب
که درو گردد از کف مردمکارد چون استخوان ماهی گم
هندوانه چو سبز ته گلگونکرده از آب و رنگ دلها خون
آبش آب حیات مخمورانشربت سازگار محروران
مغزش از شهد خویش حلوا شدپوست از شیرهاش مربا شد
شده از نقش دانههای نهانپیکرش خلوت سیه چشمان
همچو پروین به خوشهٔ انگورآب داده جهان ز چشمهٔ نور
دانهٔ خوشهاش چو حب نباتدر نباتی نهفته آب حیات
آسمان را نجوم رخشانشخجل از خایهٔ غلامانش
دانهٔ او ستارهٔ دمدارسعد، اما نه نحس در آثار
دختری دارد او به پرده نهانکه طلبکار اوست پیر و جوان
خوشهٔ گندم این شنیده مگرکه به یک بطن زاده صد دختر
لیک هر دختری چو لیلی نیستبا شرر پرتو تجلی نیست
رطب آمد ز اقتضای جهانلقمهای درخور دهن چو زبان
هر دهن باز در تماشایشدر طبق لقمه لقمه حلوایش
از صفا چون ستارهٔ روشنشهدش انگشتپیچ همچو سخن
همچو هندوست کار او واروناستخوان در درون و مغز برون
استخوان در درون او بنگرخستهای اوفتاده در بستر
کرده بر نخل او ستاره کمینموش خرمای دم بریده ببین
رفته چون سوی نخل او به طلبآستین را جوال کرده عرب
گر به بغداد، سوی نخلستانبینی، آگه شوی ز راز جهان
خلفا لشکر از جهان راندهعلم و توغشان به جا مانده
نیشکر را چو کلک دانشمندشده پر شهد ناب، بند از بند
همچو سبزان هند شورانگیزهمه اندام اوست شکرریز
میوهای در خور بزرگان استخورش فیل دایم از آن است
دوستی بین که همچو دشمن، دوستاز تن او کند به دندان پوست
مرکبش ساخت کودک خیرهمرکبی در دهان او شیره
از سواریش گوی لذت بردآخر اما چو مفلسانش خورد
انبه خود لقمهایست فرمودهحقهای پر ز صندل سوده
کامها را غذای نوش گواردستها را طلای دست افشار
لذتش تا رسد به کام و زبانمیکند ریشه در بن دندان
تا دهد میوهای چنین را تابمیشود گردهٔ حلاوت آب
به وجودش ز پاکی طینتچون توان داد ریشه را نسبت؟
کز لطافت نهالش از بیشهرسته چون نخل موم بی ریشه
از تماشای نعمت این خوانچشم را آب ده، دهن را نان
آسمان کاسه لیس این خوان استخم انگشت ماه نو زان است
سبزی بخت، سبزی خوانشنمک حسن در نمکدانش
خوردنیها همه تمام عیارکز مصالح تمام گردد کار
از صفای برنجهای سفیدچون صدف، کاسه پر ز مروارید
روغن اندر طعامها، گوییروغن گل بود ز خوشبویی
کند از شغل خود، نه از تقصیرخادم سفره گر زمانی دیر
میپرد خود به جانب اصحابهمچو مرغ بهشت، مرغ کباب
گردد از بس صفا و رنگینیروح فغفور، گرد هر چینی
چینی، اما ختایی اندامانپیکر از نقش موی بی سامان
نقش مو را ندیده هرگز فاشبجز از نوک خامهٔ نقاش
کرده زانسان بلند صوت و صداهمچو چینی نواز باد صبا
مگر آرد در آن میان به شمارصحن ماهیچه، چینی مودار
برگ بغرا لطیف چون نسرینهمه تن گوش از پی تحسین
نازک و نرم و دلکش اندامشبی سبب برگ گل نشد نامش
رشته را از لطافت پیکرمیتوان کرد رشتهٔ گوهر
هرکه مهمان شود ز اهل کرمدهدش لنگ بره مغز قلم
قوشدیلی زبان مرغان استواقف از سِرّ آن سلیمان است
آورد بهر جوش برهٔ اوران خود را به پای خود آهو
هرکه گیرد به دست سنبوسههمچو تعویذ می کند بوسه
دهد از ذوق، دست خود را بوسدست هرکس رسد به ساق عروس
بس که رویش سفید و نورانیستحبشی داغدار بورانیست
گر درین خوان ز نعمت الوانکوتهی نیست همچو صحن جنان
نیست ای عقل جای حیرانیصاحب سفره کیست، می دانی؟
صاحب، اسلام خان عالی شانآن وزیر شه و وکیل جهان
آن بزرگی که طفل اگر به قلمنام او را کند به صفحه رقم
پنجه خویش را پس از صد بوسجای بر سر دهد چو تاج خروس
کرده خوانش تهی ز شکر و شیرهمچو خشخاش، سفرهٔ انجیر
کرده دستارخوان ز شیر و شکرسفرهٔ نعمت اینچنین خوشتر
دهد اول، چو گسترد خوان رانوشدارو ز خنده مهمان را
همه را از نظر دهد تسکیننقش ایوان او چو صورت چین
تنگ از شوکتش جهان بر جموقف اولاد خامهاش عالم
رقمش را نشان فیض، رقمقلمش را نوال، مغز قلم
روسفیدی صحیفه را ز سوادقلم از نسبت رقم فولاد
قلم و صفحهاش انیس و جلیسچون سلیمان و هدهد و بلقیس
چکد آب طراوت از رقمشهمچو تاک بریده از قلمش
قلم و تیغ شد ازو همپشتهرکه نشنید حکم این، آن کشت
قلم او کلید گنج گهرتیغش آیینهدار فتح و ظفر
آسمان توسنی که در صف کینکرده خالی چو ماه نو صد زین
تیغ او تا فکند خوان قتالهفت خوان را شکست رستم زال
استخوان در وجود رویین تنشد ز گرزش چو سرمه در هاون
دیده چون کافرش به روز عزابه زبانش گذشته نام خدا
گر شود خشم او زبانهٔ برقکوه نالد ز تازیانهٔ برق
قطرهٔ ابر قهر او سیلیستیک سوار از سپاه او خیلیست
منع شد تا ز عدل او نخجیرشده منقار باز، ناخن گیر
همچو طفلان به عهد او شهبازاز پر خود شده کبوتر باز
حفظش ار کشت را ندارد پاسخوشه را برگ خویش گردد داس
شد ز اعجاز نطق او درهمکار عیسی چو پنجهٔ مریم
عقلش از کار این جهان خراببا خبر چون ز خاک جلوهٔ آب
فکرش از راز آسمان کبودقلم موی لاجوردآلود
دست همت چو در زرافشانیبگشاید، ز تنگ میدانی
میکند آفتاب تابان جمعپنجهٔ خویش را چو رشتهٔ شمع
ابر دستش چو سایه افکن شدبس که بالید دانه، خرمن شد
مومیایی خلقش انسانیستنفعش اما زیاده از کانیست
چرب نرمی کند ز بس به سخننان سایل فتاده در روغن
بر درش حلقه گشته اهل نیازبزم او را صدای سایل، ساز
چون بزرگان شوند بزم آرایآستان است مطربان را جای
کرده هرگه عزیمت نخجیرآهوان را گرفته تب چون شیر
عقل پیچد چو رشتهٔ جادودر پریخانهٔ طویلهٔ او
بحر از موج، وقت طوفانشمیدهد یادی از شترخانش
در زمانش ز بس که در ایامشده آیین مهربانی عام
آهوان را شدهست دامنگیرهمچو اهل ختا پرستش شیر
تا دهد گاه تلخ و گه شیرینسفرهٔ آسمان و خوان زمین
تلخ و شیرین این دو خوان گشادوقف خصمان و دوستانش باد