شمارهٔ ۶ - وصف و ذم فرس
بود در زیر زینم بادپایینه اسبی، بلکه شوخ دلربایی
اسیر کاکلش خوبان دلجوگرفتار خم فتراکش آهو
به رنگ نیلگون خود را نموده ستکه خوبان عرب را تن کبود است
نماید در نظر زان گوش و گردندو غنچه بر سر یک شاخ سوسن
تماشا کن چو می گیرد دمش اوجکه رود نیل گویی می زند موج
گلی کو را جبینش جلوه گاه استنشان بوسه ی خورشید و ماه است
غلط کردم بیان، کان ماهپارهبود صبح جبینش را ستاره
ز پرکاری بود غارتگر جانرکاب زین او چون چشم خوبان
برای من زمانه جهد پر کردکه مرغی این چنین را دانه خور کرد
چنان باشد به دستش نعل چسبانکه آیینه به دست نوعروسان
پری پیکر، و لیکن دیوزادیبود هر دست و پایش گردبادی
چو برق از گرم رفتن آتش انگیزندیده آتش او خار مهمیز
به وصف تندی آن پی خجستهرسد معنی به خاطر جسته جسته
روم هرگه به فکر جستن اونماید منی برجسته ای رو
شدم هرگه به وصفش صفحه آراروان شد سطرها چون موج دریا
شود وقت طبیعت آزماییز وصف زین او کاغذ حنایی
ز شوخی همچو شعله آن پریزادز جای خود جهد از جنبش باشد
بود، هرگه که می گردد روانهبه پهلو موج بادش تازیانه
دونده چون خیال نکته سازانپرنده همچو رنگ عشقبازان
به رقاصی ز شوخی همعنان استجوش پاک است، رقص او ازان است
رود تا در عنانش آب گستاخکند بالادوی در هر رگ شاخ
سوار او به بحر رزم شاد استکه هم کشتی و هم باد مراد است
ز شوخی نیست او را یک زمان تاببه جای آب، گویی خورده سیماب
ازان او را به یک جا نیست تمکینکه دایم خانه بر دوش است از زین
چو سوی آب خوردن آرد آهنگز شوخی می کند با عکس خود جنگ
بود از تندی این طرفه توسنچراغ دودمان برق روشن
اگر زنجیر نبود در طویلهنمی استد چو مجنون در قبیله
چو مرغان می پرد این برق آیینکه دارد بال و پر از دامن زین
ز پهنای کفل جلدش زیادهکه شلوار عرب باشد گشاده
مرا عقد دمش دارد هراسانکه نتوان زد گره بر باد آسان
ز شوخی های او در تاب فتراکگریبان کرده نعل از دست او چاک
زمانی نیست آرامش به یک جاهمیشه گرچه دارد در حنا پا
به جولانگاه او در پاس ناموسبه خود دزدیده دم چون کبک، طاووس
زند از چابکی صد چرخ همواربه روی خشت نقطه همچو پرگار
ز چشم عیبجو او را چه باک استکه چون آب روان از عیب پاک است
شده شبدیز ازو در جلوه استادازو ناموس گلگون رفته بر باد
به شبرنگش چه سان سنجم ز حیلهکه نبود با شبه، در هم طویله
ز بس نرمی که او را در شتاب استبه صدر زین او مخمل به خواب است
پی دعوی تندی آن خوش آهنگبود با برق دایم بر سر جنگ
کمر را تنگ ازان در کینه بستهبه خود از نعل، چارآیینه بسته
ز شوخی داده بر تاراج تمکینازو بر باد رفته خانه ی زین
ز نعل آهن نگشته پای بستشکه شد از سختی سم زیردستش
به سنگین باری کوه آورد تابکه بردار و بدو باشند اعراب
شود وصفش به دل هرگه شمردهروان گردد در اعضا خون مرده
به وقت پویه، تیری برگشاد استکند چون جمع خود را، گردباد است
ز بس در پویه دارد بی قراریاگر بر صفحه وصف او نگاری،
شود هر حرف کز نوک قلم دورروان گردد به روی صفحه چون مور
برو چشم بد اختر زیان شدز بیماری در آخر ناتوان شد
شکست آمد ز بیماری سمش راگره شد آرزو در دل دمش را
ز ضعف لاغری ماند از دویدنچو نبض مرده افتاد از جهیدن
سمش از ناتوانی گشت پر گردعجب خاکی فلک در کاسه اش کرد
ز ضعف تن ترقی کرد حالشز گردن شد فزون یک موی یالش!
ز خارش گشته اندامش ختاییازو هر موی او جسته جدایی
نمانده بر سر از کاکل نشانهز بی مویی دمش چون تازیانه
قناعت می کند هرسال و ماهیبه رنگ کهربا، با برگ کاهی
کند عمری ز ضعف و ناتوانیبه یک جو همچو نرگس زندگانی
ز ضعف و لاغری ترسم که ناگاهکشد همچون پر مرغش پر کاه
بود پایش ز سستی گاه رفتارزمین فرسا چو چوب دست بیمار
پی دریوزه ی رفتار، پیوستگرفته از سم خود کاسه در دست
به نوعی کاهلی بر وی سوار استکه گویی جاده بر پایش جدار است
ز جای خود نمی گردد روانهشود گر بر تنش رگ تازیانه
سمش افکنده از سستی اندامبه جای نقش پا، نعلی به هر گام
کسی چون او مباد از مستمندیسوارش گر نداند نعل بندی
نه رنگ او کبود است از زمانهکه شد نیلی تنش از تازیانه
سوارش گر به کعبه رو نهادهنصیب او شده حج پیاده
لگد می افکند چون ره کند سرهم از دست و هم از پا چون شناور
همیشه می کند از زین کنارهچو طفل تندخو از گاهواره
ز تعلیمی همیشه بیم داردندانم از که این تعلیم دارد
کشد چون آتش جوعش زبانهخورد فولاد را چون موریانه
به سان سایه اش افتد به دنبالبه روی هرکه بیند دانه ی خال
به هر سرچشمه کو یک ره نهد گامتهی گرداندش چون چشمه ی دام
ره دورش به پیش آمد ز مردنازان نعلین خود را کرده ز آهن
برو آخر ز بیداد زمانهکفن جل شد، طویله گورخانه
به چشمم کرد او را مرگ نایابز شوخی رفت از دستم چو سیماب
شده در ماتم او ابر گریانز مرگش رفته رنگ از روی میدان
ز بی تابی کند هر لحظه صرصربرای ماتم او خاک بر سر
ز دلسوزی به مرگش آتش از غمبه خاکستر نشسته بهر ماتم
به پای او زدی دایم تکاپوشکست از مردن او شاخ آهو
برای ماتم آن برق آیینشده ماتمسرایی خانه ی زین
مبادا از النگ خلد بیرونبود محشور با شبرنگ و گلگون
شفاعت خواه بادا پیش داوربراق و دلدل او را روز محشر