شمارهٔ ۵ - جنگ هاجو
بیا بلبل که ایام بهار استگلستان خوش تر از آغوش یار است
صف آرا شد چمن از بید و شمشادعلمدار سپاهش سرو آزاد
بهار از جنگ دی برگشت فیروزنوید فتح آوردهست نوروز
شد از فتحش در اطراف زمانهصدای رعد، کوس شادیانه
به خوشخوانی درآمد مرغ گستاخمؤذن وار بر گلدستهٔ شاخ
جهان چون روی خوبان گشت پرگلبه سر ابر سیاهش چتر کاکل
به باغ از باد، بوی میشنیدندکدوها هرطرف گردن کشیدند
چمن شد بس که تنگ از گل، پیالهستاده بر سر یک پا چو لاله
چو آهوی ختن، در باغ گردیدز سایه نافه افکن گربهٔ بید
ز موج ابر شد بر روی گردابنمایان جوهر آیینهٔ آب
زده خیمه به طرف جویبارانکدو همچون سپاه سربداران
چمن میخواهد از شوخی کند سازچو گلزار پر طاووس، پرواز
چنان سرسبزی از دورش پدید استکه گویی شعله شاخ سرخ بید است
برون آورده دست از آب عریانز شوق آستین لاله مرجان
زد از ذوق عروسی زمانهدم ماهی به زلف موج شانه
فضای دشت چون دامان گلچینزبس کز لاله و گل گشت رنگین،
چنان آهو شد از حیرت زمین گیرکه گویی پایش از سم رفته در قیر
کشیده چادر از ابر بهارانگلستان از برای آب باران
ز بس گل بست آیین زمانهبه طوطی شد قفس آیینه خانه
چمن از آتش گل در گرفتهستکدو گردن کشی از سر گرفتهست
اگر داری سر و برگ تماشانگاه خویش را سرده به صحرا
غزالان را سم از شوخی شکستهندارد تاب جستن، کفش جسته
گلستان را همه شب پاسبان استبه خواب روز نیلوفر ازان است
ز کیفیت جهان لبریز چون جامچمن از ابر چون طاووس در دام
نموده پنجهٔ خود غنچه لالهکه میباید درین موسم پیاله
چو مجنون، لیلی از شوق تماشابه جای پا نهاده سر به صحرا
به خاک از موج گل هرگوشه صد دامتذروی خفته پنداری به هر گام
چنان گلبن ز گل رنگین نگار استکه گویی چتر طاووس بهار است
چراغان گل است و در گلستانبود ابر سیه، دود چراغان
مگو خورشید در ابر سیاه استکه فیل نوربخت پادشاه است
شهنشاهی که در صاحبقرانیبود ثانی و او را نیست ثانی
جهان زیر نگین چون آفتابشازان شاه جهان آمد خطابش
فروغ جبهه اش در چشم بینشچراغ بارگاه آفرینش
شکست هر دلی را مومیاییچراغ نیک و بد را روشنایی
نشیند همچو ارکان چون مربعبود مهر فلک، تخت مرصع
کند در انجمن چون چهره تابانشود روشن دل نیکان و پاکان
بلی آید چو شمعی در میانهچراغان میشود آیینه خانه
دلش نوشیروانی کز سعادتنفس را کرده زنجیر عدالت
به زیر چرخ، آن ذات همایونبود چون در درون خم فلاطون
ز حکمت میتواند لطف او کردعلاج شیر برفین از تب سرد
ظفر را تختهٔ تعلیم تیغشکلید فتح هفت اقلیم تیغش
فکنده قدرتش شیر افکنان راشکسته گردن گردن کشان را
برآرد آتش، ار ورزد به او کینچنارآسا ز خود بهرام چوبین
زد از کینش اگر خاقان چین دمز دستش رفت چین آستین هم!
ز عدلش تابد ار نوشیروان روسر زنجیر او در گردن او
ز دلش جوهر شمشیر خونخوارشده از بیم همچون کاه دیوار
ز جودش مفلسان گشته توانگرگدایان را چو ماهی خرقه پر زر
فلک بر آستانش کرده تسلیمز ماه نو، کلید هفت اقلیم
ز روی قهر، هرجا ماجرا کردنیارد کوه از بیمش صدا کرد
نویسم وصف جودش چون به نامهرود آب طلا از جوی خامه
به عهدش رفته از روی تنعمز بانگ آسیا در خواب، گندم
زند هرجا ز عاجزپروری دمگریزد آفتاب از موج شبنم
بود تا در کف دستش همیشهدرو گوهر چو دندان کرده ریشه
شهان را چشم بر دست گدایشستون دولت ایشان عصایش
ز لطف او دل آزادگان شادبود در سایهٔ او سرو آزاد
چنان کوه شکوهش را گرانی ستکه رنگ خاک راهش آسمانی ست
ز خونریزی تیغش چون زنم حرفسیاهی میشود در خامه شنجرف
ز منعش یاد اگر آرد پیالهبسوزد می درو چون داغ لاله
بود سجادهٔ دین تختگاهشطریق شرع باشد شاهراهش
درآید چون به طاعت در صف دینفلک تسبیح میآرد ز پروین
چو ابر افکنده گر سجاده بر آبشده قبله نما ماهی به گرداب
سر اسلام ازو بر آسمان استگواه این سخن اسلام خان است
جوان بختی که از تأثیر اقبالخدا و خلق ازو باشند خوشحال
خلایق در حریم پردهٔ رازچو موسیقار در وصفش هم آواز
فلک قدری که چون خورشید تابانبه خار و گل رساند فیض یکسان
به باغ لطف عامش از تجملچراغ خار دارد روغن گل
بود کلکش کلید رزق مردمبه محتاجان صریرش در تکلم
کفش دریا و ابر فیض خامه ستبرات بخشش او گنج نامه ست
غلط در جمع و خرج باغ کم دیدکه شست غنچهٔ زنبق نبرید
ز بس دزدی به عهد او برافتادنمیدزدد هنر شاگرد از استاد
شده خورشید فرش درگه اوکند چون خشت، خواب چارپهلو
سر خصمش نمیخواهد مددکاررود همچون کدو خود بر سر دار
ز بس شد عجب، خوار از مشرب اوسبک شد از منی سنگ ترازو
زبون اوست خصم تیره کوکبکه باشد روز را پا بر سر شب
به هر سینه که سازد راست انگشتجهاند چون کمانش تیر از پشت
نگهبان خفته است و پاسبان مستکه عالم را چو حفظش شحنه ای هست
رسیده کار عدل او به جاییکه در هنگام مستی از بنایی،
کند خشتی چو فیل شورش اندیشکند خاک و فشاند بر سر خویش
همیشه گرچه دزد غارت اندیشبریدی خانهٔ مردم ازین پیش،
کنون آن رسم از بس برفتادهکمان را کس نمیسازد کباده
به هر کشور که صاحب صوبه گردیددرو هر ده به شهر مصر خندید
چو در بنگاله عدل او علم شدستم را دست از تیغش قلم شد
به عهدش همچو صبح صدق اندیشبه یک جا آب خوردی گرگ با میش
ز روی عدل، داد خلق میدادولی دریا ز دستش داشت فریاد
نشسته بود روزی عدل گستربه مسند همچو در آیینه جوهر
که پیدا قاصدی با این خبر گشتکه روی اهل کوچ از قبله برگشت
شدند آن فرقهٔ شوریده ایامطلبکار مدد از اهل آشام
سپاهی آمد از آنجا سوی کوچکه شد مغز سپهر از شورشان پوچ
ز بس برخاست گردد فتنه، از جوشزمین با آسمان شد دوش بر دوش
بیابان شد ز موج فیل کهسارنشان پایشان بر هرطرف غار
بساط دهر از فیل و پیادهنشان از عرصهٔ شطرنج داده
برآمد موج از دریا که ایامازان تردامنان شد همچو حمام
گروهی سر به سر مجنون و مجهولبیابانی و صحراگرد چون غول
برای رونمای شهر و منزلهمه مرغ سیاه آورده از دل
گران دیدارشان بر دل چو زنجیرخنک تر رویشان از روی شمشیر
بود سوراخ گوش از گوششان بیشغلط گفتم، که از بدخویی خویش
ز بس بر گوششان سیلی رسیدهشده همچون دف مستان دریده
ز خونخواری بر ایشان خون به از میکمان و تیر ایشان هردو از نی
زره بینی چو ایشان را بر اندامبدانی چیست معنی دد و دام
چو بشنید این خبر آن کوه تمکینوقارش کرد رسم صبر آیین
نشد طبعش ازین اندیشه در تابچه غم دارد ز سنگ آیینهٔ آب
پس از یک ماه فرمان داد تا فوجشود دریانشین چون لشکر موج
ضروریات لشکر چون رقم کردبرادر را به سرداری علم کرد
بود بر سر سپه را فرض، سردارچو بسم الله در آغاز هر کار
برادر را چو کار افتاد بر سرکه را سوزد برو دل جز برادر؟
به هرکاری برادر باشد انبازکسی نشنیده از یک دست آواز
فروغ جبههٔ بخت و سعادتگل اقبال و زین دین و دولت
سیادت خان، چراغ خانهٔ زینولیکن برق سوزان در صف کین
سوار اسب شد از روی تعجیلنهنگ آری کجا و حوضهٔ فیل
ازو زین، خانهٔ اقبال گردیدسر دشمن به ره پامال گردید
فلک در خدمتش از جای برجستبه سان شیشهٔ ساعت کمر بست
روان شد با سپاه نصرت آییندعا میرفت و از پی فوج آمین
سوی آن ملک، لشکر گشت راهیز خشکی و تری چون مرغ و ماهی
روان گردید از دریا نوارهچو در بحر فلک، فوج ستاره
ز دریا خاست آشوبی که طوفانز حیرت خشک شد چون موج سوهان
صف امواج آن دریا ز تنگیبه هم پیچید همچون موی زنگی
ز موج از بیم آن خیل خجستهطناب لنگر دریا گسسته
نهان شد ابر چون دید آن سیاهیبه زیر آب همچون دام ماهی
شد از دریا صدف بر روی هامونپریشان همچو نقش پای مجنون
گریزان شد صف امواج دریاچو خیل آهوان بر روی صحرا
صدف میگفت کز تاراج لشکریتیم من کجا بیرون برد سر
به ساحل کردی از بیم سپاهیزر خود را نهان در خاک ماهی
ز تنگی سوده گشت از بس به گردابگهر شد در صدف همچون سفیداب
ز خشکی نیز فوجی شد روانهکزان آمد به لرزیدن زمانه
علم در صف به پوشش های زرینمزین گشت چون بهرام چوبین
مرصع شد به جوهرهای خوش لونقطاس فیل همچون ریش فرعون
ز هر سو خود زرین میدرخشیدبه فرق تیغ بندان همچو خورشید
کمان میشد ز زرپوشان لشکرکه شد کان طلا سد سکندر
ز فوج فیل و اسب دشت پیماپر از کوه کتل شد روی صحرا
ز جولان سمند بادرفتارره خوابیده شد چون موج بیدار
علم بود آن سپه را بر چپ و راستالف هایی که در انا فتحناست
شدند از گرد رفت از بس به تاراجزمین داران به مشتی خاک محتاج
به سوی آسمان از شهر و پورهبه سان دیو زد آتش تنوره
پس از چندی که منزل میبریدندبه نزدیکی آن سرحد رسیدند
چو آن جمع پریشان را خبر شدکه از لشکر جهان زیر و زبر شد
هزیمت دادشان بر باد چون خاکازان ناپاک [چهران] عرصه شد پاک
سراسر قلعه های آن حوالیدل خود را ازیشان کرد خالی
چه دید آیا اجل زان خیل کافرکه مهلت دادشان تا سال دیگر
سپاه نصرت آیین چون رسیدندز مقهوران اثر برجا ندیدند
چو از بهر امور ملک یا چندنشست آنجا سپهدار خردمند
برآمد ابرهای برشکالیجهان را همچو کهسار از حوالی
شد ابر تیره از اطراف آفاقفلک پیما چو دود آه عشاق
برای دست طوفان شد ز گردابگشاده آستین دریا چو اعراب
جهان از جوش باران گشت پنهانبه زیر آب همچون ملک یونان
چنان ابری از پی هم قطره میریختکه گویی زاهدی را سبحه بگسیخت
ز جوش ابر نیسانی به گردابنهان شد در نمد آیینهٔ آب
ز بس سیلی روان از هر طرف شدزمین در آب پنهان چون صدف شد
ز گل گفتی که موج دجله و رودبود چین جبین صندل آلود
خلایق را در آن طوفان پرجوشرسیدی از لب هر موج در گوش
که دور آدم خاکی سر آمدزمان آدم آبی درآمد
برآن سر بود ابر برشکالیکه دریا را کند از آب خالی
جهان شد سبز ازان طوفان پرقهرکه گردد رنگ سبز از خوردن زهر
درین طوفان، سپاه نصرت آثارتهی گردید از آلات پیکار
ز نم افتاد دیگ توپ از جوشتفک شد همچو شمع کشته خاموش
یلان را خنجر بنیادافکنشد از زنگار همچون برگ سوسن
نهان آیینهٔ تیغ گهرتاببه زیر سبزهٔ زنگار چون آب
ز سبزی شد دلیران را به جرگهچهار آیینه همچون چاربرگه
ز نم آمد کمان خشک اعضابه پیچ و تاب همچون موج دریا
عقاب تیر را شد آشیان ترچو شاهین ترازو گشت بی پر
تفک را از نم ابر جهان تابخزینه گشت چون حمام پرآب
ز برق اندازی ابر پرآشوبنفس از بیم دزدیده به خود توب
ولی از جانب خان فلک شانچنان میشد همه اسباب سامان
که شد یک سال منزلگاه آنجانخوردند آن سپه آبی ز دریا
روان میکرد اسباب و خزینهشده مجموعهٔ آنها سفینه
سخن کوتاه، چون آن ابر پرشورپس از نه ماه شد از آسمان دور
ز دریا داد بیرون تاب خشکیپدید آمد به روی آب خشکی
بساط سبزه دید و گفت گردونکه خوب آمد زمین از آب بیرون
زمین زد غوطه همچون بط به گرداببرون آمد به رنگ طوطی از آب
به جنبیدن درآمد باز لشکرزمین و آسمان را رفت لنگر
روان گشتند از دنبال دشمنهمه فولادپوش از خود و جوشن
به خیل کافران هم بهر پیکارکمرها بسته شد، اما ز زنار
چنان آمد صف کفار در جوشکه بت چون سنگ سودا شد زره پوش
به یکدیگر چو گردیدند نزدیکجهان از گرد لشکر گشت تاریک
به دریا جنگ را شد جمع اسبابچو جنگ می کشان در عالم آب
کمانداران چو مهرویان دلکشزدند از هر طرف دستی به ترکش
در آغوش آمدن شد بی بهانهکمان چون شاهدان نرم شانه
به سوی دست ها تیر جگردوزپریدی همچو مرغ دست آموز
یلان را خنجر فولاد میجَستبه قصد خصم، همچون ماهی از دست
ز دو جانب دو فوج شورش انگیزبه هم چون موج دریا شد جلوریز
دو لشکر، یعنی آن خلق دو عالمچو ابر و دود پیچیدند بر هم
ترحم کشته شد اول در آن حربز خون او علم چون شمع شد چرب
مروت همچو عنقا گشت مستورحیا چون خضر شد از دیده ها دور
چنان برخاست شور از هر کنارهکه از آشفتگی مرغ نظاره،
پر خود را ز بس رم کرد ازان جوشز مژگان کرد در خانه فراموش
ز یک جانب برآمد نالهٔ کوسز یک سوی دگر افغان ناقوس
فلک را از دم خود، کرنا دادبه رنگ لاجورد سوده بر باد
نهنگ از بیم آن گردید بیهوشصدف را گشت گوهر پنبهٔ گوش
نفیر از تنگی جا، داد میکردز راه آستین فریاد میکرد
برآمد از تفنگ و توپ جانکاهزمین و آسمان در ناله و آه
به خیل فتنه جویان توپ رویینهمی کرد از ته دل آه و نفرین
به چرخ افراشت دود تیره خرگاهتفک را شعله شد شمع نظرگاه
شد آن دریا ز دود کینه خواهینهان چون آب حیوان در سیاهی
ز تاریکی به کار خود شده ماتسپه چون خیل اسکندر به ظلمات
نشد ظلمت به نوعی سایه افکنکه بشناسد کسی از دوست، دشمن
متاع نیک و بد میرفت در کاربه یک قیمت در آن تاریک بازار
ز دود تیره شد خورشید نایابچو مژگان گشت تیغ او سیه تاب
ز بس میتاخت کشتی از چپ و راستغبار از کوچه های موج برخاست
عقاب تیر پران، پر به هم زدخروس عرش، بانگی بر قدم زد
گمان بردی به دریا زان زد و گیرشترمرغی ست هر موج از پر تیر
تفک را گشت آتش، دزد خانهتهی کرد آنچه بودش در خزانه
صدای توپ، ماهی را در آن جوشحباب آسا دریده پردهٔ گوش
گهر شد بس که آب از تاب شمشیرصدف را گشت ازان پستان پر از شیر
ز عکس خنجر اندیشه فرسابه دریا تنگ شد بر ماهیان جا
ز بس تنگی به دریا دید طوفانپناه آورد سوی آب پیکان
صف امواج دریا زان زد و گیرچو موج بوریا شد از نی تیر
به پشتش عکس گرز از بس که زدمشتصدف را شد شکم پرمهرهٔ پشت
ز بس مرگ نهنگان دید، بی تابگریبان میدرید از موج، گرداب
صدف گردید از آمد شد تیربه دیگ شوربای بحر کفگیر
چنان افراخت تیغ فتنه قامتبه خونریزی، که تا روز قیامت
عجب کز دامن دریا رود خونزند آن را صدف هرچند صابون
ز هرسو ریخت از بس کشته در آبچو خم می پر از خون گشت گرداب
نهنگان در میان خون شناوربه خون آلوده ماهی همچو خنجر
ز خون سرپنجهٔ مرغان آبینشان میداد از دست کبابی
صدف را شد ز زخم تیغ کینهچو پشت گوش ماهی، روی سینه
صف امواج از خون دلیرانقطار اشتران سرخ کوهان
تن ماهی ز زخم تیر چون دامصدف بادام و گوهر مغز بادام
ازان سرها که از شمشیر بیدادحباب آسا به روی آب افتاد،
برد تا موج ازان ورطه برون سرکدوها بسته بر خود چون شناور
فکنده پنجه ها تیغ گران سنگوزان گردیده دریا پر ز خرچنگ
ز بس انگشت کز دریا پدید استصدف گفتی که طاس چل کلید است
ز ساق و ساعد از آن کینه خواهیشده گرداب طشتی پر ز ماهی
شد آخر [از] نسیم لطف یزدانچو آتش خیل دشمن روی گردان
صف جمعیت ایشان در آن آبپریشان شد چو بر آیینه سیماب
هزیمت بودشان از بس عنان کشبه زیر پایشان شد آب آتش
روان گشتند بهر کینه خواهینهنگان از قفای فوج ماهی
به ساحل بیشه ای پر خار و خس بودکه باد از شاخسارش در قفس بود
درختان چو خیل دیو گستاخفکنده از خصومت شاخ بر شاخ
به هم پیچیده بر شاخ درختانز تنگی برگها چون بیرهٔ پان
درو از سبزه فرش خاک مخملستون خیمهٔ افلاک صندل
درخت عود او آن گونه سرکشکه گردیدی ز بیمش آب آتش
نهال آبنوس آن زنگی مستکه برگش داشت ساق عرش در دست
ز بس دیده فشار از تنگی جاسیه گردیده اندامش سراپا
فتاده از درختان سایه بر خاککه میگوید ندارد سایه افلاک؟
به تسخیر فلک بر خیل اشجاردرخت جوز هندی گشته سردار
زده چون نوجوانان قبیلهز برگ خود اتاقه نخل کیله
درخت بر به ریشه داده آغوشکشد زنجیر خود چون فیل بر دوش
ز نخل انبهٔ آن کهنه بیشهزمین چون انبه گشته پر ز ریشه
ز نخل گدهلش- آن سفله آیین-چه گویم من، که بر وی باد نفرین
که اوضاعش چو اهل روزگار استشم پروردن او را کار و بار است
به عزم بیشه آن خیل جگرتاببرون جستند همچون ماهی از آب
صف ایشان به روی دشت و هامونپریشان گشت همچون موی مجنون
دلیران دست خونریزی گشادندچو آتش اندر آن بیشه فتادند
چو در آن حشرگاه شورش آبادنفیر و کرّنا آمد به فریاد
به صحرا شد پراکنده به یکبارچو خیل اشتر رم کرده، کهسار
زمین چون آسمان از جای برجستفلک را سر ازان گردید و بنشست
چنان شد زرد، رنگ اهل پیکارکه تیغ از جوهر خود گشت زرکار
ز ضرب چوب رفته پوست از کوسوزان در ناله اندامش چو ناقوس
ز برق تیغ رخشان شد زمین گیربه سان ریشهٔ نی، پنجهٔ شیر
برآمد زآتش تیغ درخشانچو موسیقار، فریاد از نیستان
پلنگ از بیم گشته موش سالوسز طعنه در صدای گربه طاووس
ز بس سوراخ شد اندامش از تیرپلنگی بود سایه همره شیر
گریزان فیل از پیش سوارهگنه بود و به دنبالش کفاره
شتابان کرگدن از هر کرانهدم خود کرده بر خود تازیانه
همی انگیخت ضرب گرز سرکشز پشت شیر همچون گربه آتش
ز حیرت مانده آهو از رمیدنفرامش گشته مرغان را پریدن
گراز از بیم جان گردیده حیرانز لرزیدن زدی دندان به دندان
دویده بس که هرسو مضطرب وارگسسته کرگدن را بند شلوار
گریزان فوج فیل از برق شمشیرشده خرطومشان قندیل پرتیر
اجل شد بر سر پرخاش هرکسبه دیگ توپ بختی آش هرکس
یلان را رفت در اندیشهٔ خونعنان اختیار از دست بیرون
سخن نشنیدن او را بود مطلبکه گوش خویش را خواباند مرکب
ز بس آواز کوس و نای رویینشده صحرای محشر عرصهٔ کین
فلک چون صید وحشی در رمیدنزمین چون مرغ بسمل در تپیدن
تفک را هر نفس از نقد کینهتهی میگشت و پر میشد خزینه
یلان را کرنا میکرد آوازنفیر از پیش رو شد نغمه پرداز
ز جوش گرد در اطراف میدانشده زنبور خاک آلوده پیکان
زره دام اجل زان شور گشتهز پیکان، خانهٔ زنبور گشته
به هرکس روی کردی تیغ فولادزره چون موج دریا کوچه میداد
چو دیوانه ز بس جست از کمان تیرکمانچه تیر خود را کرد زنجیر
نشسته تیر از بس بر سپرهانمودی خارپشت اندر نظرها
ز ناوک سینه ها گردیده مجمردرو از تاب کینه، دل چو اخگر
ز خمیازه کمان یک دم نیاسودکه مخمور شراب عافیت بود
تفک کو در جهانسوزی به نام استز جوش عطسه گفتی در زکام است
ز مغز سر عدو را گرز خودکامشکسته در کلاهش بیضهٔ خام
دلیران هریکی در آن زد و گیرنمودی جوهر خود را چو شمشیر
ز ضرب گرز کین از هر کرانهشده بالابلندان چارشانه
تفک از هر طرف افتاده بر خاکجدا از دوش گشته مار ضحاک
ز دست لشکر فیروزی آهنگبه خیل دشمن از بس عرصه شد تنگ
گذر میکرد از شست کمانگیرز صد دل همچو تار سبحه یک تیر
به خوان رزق مردان سپاهینهاده تیر و خنجر مرغ و ماهی
جدا گردیده از تیغ هنرمندچو خامه تیر نی را بند از بند
شکست از ضرب گرز آهنین مشتکمان را قبضه، یعنی مهرهٔ پشت
به دست پردلان از تیر فرسودچو نارنج هدف، گرز زراندود
خدنگ از جوشن هر دلشکستهپریدی همچو مرغ دام جسته
چنان زد نیش، پیکان سبکدستکه خون مرده یک نیزه ز جا هست
زره بر تن چنان واجب در آن حالکه آب از بیم نگذشتی ز غربال
ز برق خویشتن تیغ پر اعراضدو تیغه باز گشته همچو مقراض
ترازو تیز در سنجیدن جانزر پای ترازو بود پیکان
سراپا گشته رخنه از زد و گیردم شمشیر همچون شین شمشیر
تفک میخواست هردم مرد میدانکمان را بود روز عید قربان
زدی بر پشت چون گرز گران، مشتبرون از ناف جستی مهرهٔ پشت
ازان آتش که تیغ کین برافروختبه بیشه عود و صندل را به هم سوخت
درخت آبنوسش هندویی بودکه دوران سوختش با صندل و عود
شدند افتاده بر خاک آن سیاهانفزون از سایهٔ برگ درختان
ز خون گردیده سبزه مخمل سرخدرخت عود او شد صندل سرخ
کمان از ماندگی شد سست بازوتفک چون خستگان میخورد دارو
ازان پرخاشجویان دلاورکه افتادند بر خاک از دو لشکر
شده پر دامن صحرا و پشتهز خون مرده و سیماب کشته
صف دشمن ز کوشش گشت دلگیرسپر انداختند از بیم شمشیر
یکی از عجز پیش قاتل از تنبرون میکرد همچون مار جوشن
نهاده دست آن یک بر سر دستشکوه شحنه دست مست میبست
یکی دیده چو خصم بی امان رابه جای تیر، افکنده کمان را
به پیش خصم خود آن یک به زنهارگرفته کاه بر لب کهرباوار
یکی رفته ز پا، تاب و توانشگرفته خصم بر پشت کمانش
گریزان دیگری رفتی ز میدانسر از پا پیشتر چون گوی چوگان
به چشم هریکی از بیم شمشیربه هم چسبیده مژگان چون پر تیر
کمان افتاد از بس زان روا روزمین شد آسمانی پر مه نو
ز تیر ریخته، صحرا نیستانز گل های سپر عالم گلستان
چنان افتاد تیغ از هر کرانهکه تیغ کوه گم شد در میانه
ز بس خنجرفشان بودند راهیشد آن صحرا چو دریا پر ز ماهی
کمند تابدار افتاده بر خاکتماشا کن چه دامی ساخت افلاک
تفک افتاده در هرسو فسردهمهیب اما همان چون مار مرده
به پیش مرکبان برق تعجیلسپر انداخته از نقش پا فیل
حصاری داشتند آن قوم مکروهچو برج آسمان بر قلهٔ کوه
حصاری بر فلک آوازهٔ اومه نو حلقهٔ دروازهٔ او
اساسش چون اساس عشق یعقوببنایش چون بنای صبر ایوب
سپهر از عرصهٔ او یک سپروارمه نو رفعتش را کاه دیوار
به پیرامون او چرخ پرافسوسبود پروانه ای بیرون فانوس
بود کهسار، برج بی شمارشخروس عرش، کبک کوهسارش
به پیش رفعت او چرخ دوارکمان حلقه ای بر روی دیوار
جهانش آنچنان سنگین برافراشتکه کوه از سایه اش درد کمر داشت
پرنده بر فرازش کس ندیدهمگر گاهی کزو خشتی پریده
به این گونه حصاری آهنین پیکه بردی هوش از سر دیدن وی،
شد از زور عقابان بناموسزجا برداشته چون تخت کاوس
ز سنگ تفرقه آن شیشه بشکستهزاران دیو ازو بر هر طرف جست
بر اسب دیو پیکر، دیوبندانشتابان از پی آن خودپسندان
یلان را تا فرس گردد ازان تیزدمیده چون خروس از ساق، مهمیز
توانایی ز پای دشمنان رفتگریزان تا به کی هم میتوان رفت
کمند پردلان از پی گلوگیرز نقش پای خود، پاها به زنجیر
سوار بادپا را چون غبار استپیاده گر همه سام سوار است
به خونریزی دلیران کف گشادندمروت را عنان از دست دادند
قضا گردید ازان شورش معطلاجل خود کشته شد در جنگ اول
ز بس کز پشته پر شد روی صحرازمین پنداشتی پوشیده دیبا
به دست آنان که زنده اوفتادندبه طوق بندگی گردن نهادند
ز ننگ گردن آن فرقه، شمشیرز پیچ و تاب خوردن گشت زنجیر
به هر بتخانه ای، فوجی ازان خیلبه ویرانی روان گشتند چون سیل
ز بس بت پایمال یک به یک شدسیاه اندام چون سنگ محک شد
ز رسوایی نماندش نام و ناموسز بام افتاد طشت بت ز ناقوس
ز بس بتخانه ها ویرانه گردیددل عشاق ازان بر خویش لرزید
بتان را چهره های ارغوانیشده چون بت پرستان زعفرانی
بهرمن شد ز کار خود معطلرخ او ضعف دین را قرص صندل
ز شرم کرده های خویش، زنارکشیده سر به خود چون حلقهٔ مار
به بتخانه مؤذن رفته بر بامرسانده بر فلک گلبانگ اسلام
ز فیل و کشتی و توپ جهانگیربه دست آمد فزون از حد تقریر
تفک خود بر سر هم تل هزارانجهان کشمیر و آن تل، کوه ماران
شد از سرهای آن قوم تبه رایمناری بر سر هر راه بر پای
صفاهان منفعل شد کز چپ و راستمنارکله را سرکوب برخاست
شد از آسیبشان آسوده عالمنهادند این زمان سر بر سر هم
نمودی شکلی از هر عضو او رومنارکله را چون دیو جادو
فرستادی به سوی ملک آشامنهفته همره هر باد، پیغام
که چون من گر سراپا سر شدی کسنیاوردی ازین کشور یکی پس
بلی از زندگانی چون شود سیرزند صیاد خود را شاخ، نخجیر
چو تب فصاد را از مغز خیزدبه دست خویش، خون خویش ریزد
نهد هرکس برون از حد خود پاعجب دانم که ماند پای برجا
خم شمشیر شاهان است محراباطاعت طاعت آن در همه باب
اطاعت جوهر شمشیر عقل استاطاعت بهترین تدبیر عقل است
بود مغرور را کارش همه شومکه دارد در دماغش آشیان بوم
جزای کار هرکس در کنار استجهان در کار مستان هوشیار است
خورد بدمست همچون فیل پرجوشز گوش خویش سیلی بر بناگوش
ستوده سرورا! گردون جنابا!فلک توسن خدیوا! مه رکابا!
بحمدالله که از الطاف بیچونترا رو داد این فتح همایون
شدی آرایش هنگامهٔ فتحمبارک باد بر تو جامهٔ فتح
جهان را سایهٔ تیغ تو آراستهما از بیضهٔ فولاد برخاست
ز بیم آتش قهر تو از تیرنیستان میگریزد همره شیر
نخواهد در سفر خصم تو اسبابکه زادش خاک ره باشد چو سیلاب
هما با طایر قدر تو در اوجشکسته بال چون مرغابی موج
ندارد ز آستان تو جداییهما باشد ترا مرغ سرایی
گرانمایه کریما! سرفرازا!محبان پرورا! دشمن گدازا!
خموشی گرچه از مدح تو ننگ استولیکن چون دل من وقت تنگ است
اگر یابم امان از عمر چندیز آزادی نهم بر خویش بندی
ز مدحت چون کهن اوراق افلاکگذارم نسخه ای در عالم خاک
که صد طوفان اگر از جای خیزدز هم شیرازهٔ آن را نریزد
سلیم این رشته را از کف رها کنثنا گفتی، کنون فکر دعا کن
دعا گر خیزد از دل، دیر کردهستکه تا بر لب رسد تأثیر کردهست
همیشه تا بهار فتح و نصرتبود مشاطهٔ گلزار دولت
ترا هر روز فتحی این چنین بادسر دشمن به پیشت بر زمین باد