گنج

شمارهٔ ۴ - در قحط سال

ز بس شد فعل بد، غماز چون مشکجهان را شد دماغ آخر ازان خشک
ز خشکی سرو آمد بر لب جوبه پیچ و تاب همچون شاخ آهو
تفاوت نیست از خشکی ایاممیان استخوان و مغز بادام
خضر را از دم آبی نشان نیستز مرگ خود خبر هست و ازان نیست
اگرچه بحر در هر کوچه ی موجز مرغابی و ماهی داشت صد فوج،
کنون او را همین بر سر حباب استولی آن هم هوادار سراب است
برآید بال بط از قحطی آبکبوتروار خشک از چاه گرداب
هجوم تشنگان بین گاه و بیگاهکه گویی یوسفی افتاده در چاه
طلبکاری نموده خلق بی تاببه جای آتش از همسایگان آب
به هردل، تشنگی افکنده تابیکه یخ بندد به هرجا هست آبی
ز بس خشکی درو کرده ست تأثیرگلو را تر نسازد آب شمشیر
نیارد خوردنش مرد سپاهیکه خنجر تشنگی آرد چو ماهی
به جست و جوی آب از جان خستهازان پیکان چو پیکان زنگ بسته
خضر از تشنگی در وادی غمعقیق اندر دهن دارد چو خاتم
نیاید ابر پیش او به سودابرآمد خشک از بس سنگ دریا
شود گر کاغذ ابری نمایانازو دارند مردم چشم باران
بلند از خاک نبود کاغذ بادبه سوی ابر، مکتوبی فرستاد
برای جستجوی آب تیشهبه هرسو می دواند نخل ریشه
چو لاله باغبان دارد به دل داغکه بیدستان شد از بی حاصلی باغ
نهال از خشکی افتاده ست در پیچز بی برگی ندارد چون الف هیچ
بود سرو چمن بی ابر دلگیرازان همچون یتیمان قد کشد دیر
خراج میوه عمری شد که از تاکنمی آید به پای تخت تریاک
به ناز آن گربه کو را بید پروردبه موش آسیا می ماند از گرد
دود تا در پی آبی به ناکامبه خود مالید روغن، چشم بادام
ز خشکی رونق گل ها شکستهدل هر میوه ای در سینه خسته
نشد کار چمن از بید، آساننمی آرد دعای گربه، باران
درین خشکی به مرگ دجله و نیلفشاند خاک بر سر ابر چون فیل
به زیر گرد خشکی بس که شد گمکند زاهد به آب جو تیمم
ز بس در آب، غرقه دلپذیر استچو میرد تشنه ای، عید غدیر است
به طرف چشمه سار از دست مرغانچو آتش، آب شد در سنگ پنهان
ز بیم فوج کبک کوهساریچو آب کوزه شد دریا حصاری
ز بس خشکی به دریا روی آوردکند گرداب همچون آسیا گرد
حباب جویبار از دور افلاکشده چون شیشه ی ساعت پر از خاک
ز خشکی شد دم ماهی به گردابغبارانگیز چون جاروب بی آب
ز مرغابی به هرسو داشت فوجینه فوجی ماند دریا را، نه موجی
چه سان دهقان نسازد سینه را چاکعزیزی همچو گندم کرده در خاک
زمین را گاو در تحصیل گندمشکنجه می کند با انبر سم
ز گندم دیده تا حسن برشتهفریبش خورده چون آدم، فرشته
ز چشم خلق، آب و نان نهان استجهان را قحط سال آب و نان است
فروشد تا برای قیمت نانچو گوهر، آب را دزدیده دندان
ز بس آفت، به خرمن های مردمتولد کرد مور از فرج گندم
ز زنگ فتنه، دهقان را به خانهشده جو سبز همچون رازیانه
شد ارزان بیضه ی مور جفاکیشخورد چون مار اما بیضه ی خویش
چو اندام سیه بختان مسجدشپش افتاده در انبار کنجد
ملخ ره می برد زان جسته جستهکه حرص مزرع او را پای بسته
چو اسبان عرب، تند و جهندهندیده هیچ کس اسب پرنده
ز تیغ سبزه با ناخن برد زنگبه اره شانه سازد تخته ی سنگ
به چشم مور خرمن کرده انگشتشکسته خوشه چین را با لگد پشت
ز گندم کرده دهر تنگ توشهمرصع تاج شاهان را چو خوشه
چنان عالم ز بی برگی خراب استکه مرغ از بهر یک دانه کباب است
نمانده عاشقی در یاد بلبلبه یک جو می فروشد خرمن گل
ز جلوه باز مانده کبک و تیهوزند قمری ز شوق دانه کوکو
نه چتر است آن که ظاهر کرده، افسوسکه نخل ماتم خود بسته طاووس
چو این خشکی علم در عالم افراختسموم آسا سوی هندوستان تاخت
جهان آشفته کرد از قحط و تنگیسواد هند را چون موی زنگی
درین قحطی، مسلمانان گجراتچو نان بینند، بفرستند صلوات
زبان از تشنگی در این بر و بومعیان کرده ز هر فیلی دو خرطوم
سیاهان پی سوی دریوزه بردهبه زیر پوست همچون خون مرده
به نقش پا سری هر ناتوان راکه نان پنجه کش پندارد آن را
ز بس بگریست بر احوال مردمنمانده یک مژه در چشم گندم
ز بی قوتی بتان را پنجه ی نغزچو موسیقار، خشک و خالی از مغز
اگر حرفی ز خوبان در میان استحدیث حسن گندمگون نان است
به خانه هرکه بیند میهمان راخورد در آستین چون فیل نان را
چنان آرند پیش دشمن و دوستکه نان ترش گویی قرص لیموست
نمک از بس درین قحطی گران شدنمکدان مردمان را سرمه دان شد
سلیمان را بود بر خوان درین شورنمکدانی به تنگی چون دل مور
نمک را بس که بد خوردند مردمنشان آن شد از روی زمین گم
ز مصحف آیه ی سوگند حک شدقسم را کار با نان و نمک شد
ز بی قوتی شده چشم بد و نیکچو نان و آب مفلس خشک و تاریک
سر از سودای نعمت های الوانکله را کرده انبان سلیمان
ز همت آن که می آراست خوان راکنون پنهان خورد چون روزه، نان را
کسی چون خضر اگر آبی گزیندبه تاریکی خورد تا کس نبیند
سلیمان را دل از غم بی حضور استکه تنگی در میان خیل مور است
چو شط چشم خلیفه گر پر آب استعجب نبود، که بغدادش خراب است
کسی را کی شود سیری میسرکه نان دارد بهای آب گوهر
که این سختی به او هرگز گمان داشت؟چه شد آن چرب نرمی ها که نان داشت
نشاید سفره ای دیدن به سامانبجز مطرب، کریمی نیست خوشخوان
بود نان در تنور آن گونه دلخواهکه گویی ماه کنعان است در چاه
عزیز آن کس که دارد میهمان راکند شیر و شکر، دستارخوان را
بود بیگانه حرف آش در گوشنمک شد اهل عالم را فراموش
به صد تلخی، چو دریا، کدخداییبه جوش آورده دیگ شوربایی
فتاده سنگی از این سقف میناشکسته کاسه ی همسایه را پا
به خود می پیچد از گوشه نشینیچو تار زلف خوبان، موی چینی
سگان را در دهن از خوان شاهاننبینی استخوانی غیر دندان
نخورده گربه ها از خوان امیدبجز باد هوا چون گربه ی بید
به لب حرفی ندارد سفره جز اینکه مهمان گر رسد، برخیز و برچین
دل مردم زند از هر کنارهبه بوی گوشت خود را بر قناره
نیابد گوشتی قصاب دلگیرکه شاهین ترازو را کند سیر
جهان موشی به صد جان می فروشدولی موشی در انبان می فروشد
به هرجا گربه ای از دور دیدهسگ نفس از قفای او دویده
جهان گردیده بر رواس تاریکسر فرزند خود افکنده در دیگ
ز کیپایی مپرس و از دکانشبود پستان مادر شیردانش
به دور افکنده زین قحطی ز دامنترازو سنگ خود را چون فلاخن
چنین کز خوردنی شد دست کوتاهشکم را می توان گفتن تهی گاه!
برآورده نی انبان وار، فریادسلیمان را ز قحط، انبان پر باد
عبث رستم به فکر هفت خوان استکه یک نان هرکه یابد پهلوان است
گرفته چون گدایان کاسه کشکولخلیفه از برای آش بهلول
بجز نرگس نبینم سرفرازیکه باشد صاحب نان و پیازی
ز روغن گشت خالی، مغز کنجدنمانده آرد در انبان سنجد
رود گلچین پی بلبل به بستانکزو سازد کبابی همچو مستان
به قمری باغبان زان می دهد روکه خواهد بیضه اش را بهر کوکو
ز قحطی، سوده ی آهن به دنداندهد خاصیت حلوای سوهان
به دل چون شوق شیرینی نهد بندسر فرزند باشد کله ی قند
ز بی قوتی ست در هر خانه شیونز ناچاری سر شوهر خورد زن
به کشتن گشته هر مادر سزاوارز بس فرزند خود را خورده چون مار
وبا شد آبروی کار قحطیگل مرگی شکفت از خار قحطی
پی دفع خلایق زشتی کارشده چون گرگ یوسف آدمی خوار
چنان دستی به قتل عام بگشادکه در تیغ اجل صد رخنه افتاد
نبرد اما ز دست انداز گردونز چندین رخنه، یک کس جان به بیرون
خضر تا گشت ازین مرگی خبردارکفن بر دوش می گردد علم وار
شده نزدیک کز مرگ سیاهانازین گلشن برافتد تخم ریحان
اجل سرها ز بس بر باد دادیمنار کله شد هر گردبادی
کثافت فرش در بازار و خانهمگس حلواخور اهل زمانه
رود بوی بد از هرسو به صد میلبه بینی زان گرفته آستین فیل
ز جوش مرده، گور و گورکن نیستبه غیر از چشم پوشیدن کفن نیست
به هرجا زنده ای هم می شود فاشبود مرده کشی کارش چو نقاش
چنان از رونق کارش غرور استکه گویی گورکن بهرام گور است
چنان غسال را چین بر جبین استکه پنداری مگر خاقان چین است
ز ناز تخته کش خود کس چه گویدالهی مرده شو او را بشوید!
ز بس سرها به خاک افکنده گردونبساط کاسه گر شد روی هامون
نشاید یافتن یک سر، که افلاکنکرد از دشمنی در کاسه اش خاک
درین کشور چنان خوفی به راه استکه در هر گام، صد سر بی کلاه است
چوما از طالع خود ناامیدیمچنین وقتی به هندستان رسیدیم
درین کشور همه پامال قحطیمز بی قدری متاع سال قحطیم
ز دلگیری به ما حسرت نصیبانسواد هند شد شام غریبان
به هرکس باشد او را طبع روشنزمانه کینه دارد خاصه با من
من آن آشفته ی شوریده حالمکه دارد ریشه در آتش نهالم
نداند غنچه ام رسم شکفتنچکد چون زخم، خون از خنده ی من
چو بادامم ز زخم تیر ایامدلی دارم ولی چون مغز بادام
ز زخم تیغ دارم یادگارینشان ها چون بنای خشت کاری
برم دستی اگر بر غنچه از دوربرآرد خارهمچون نیش زنبور
زند بر سینه ی من شاخ گل تیربه رویم می کشد آیینه شمشیر
ز حیرانی به عکس من چو جوهربود آیینه زندان سکندر
نمی داند به غیر از فتنه زادنشب گیسو به خون غلتیده ی من
ز غم آسوده ام دارد حزینینمی افتد گره بر موی چینی
نگردم همچو ابر از قطره سیراببود دریاکشی کارم چو گرداب
دلم را کی ز جام می فتوح استکه موج باده ام سوهان روح است
بود بی سایه دیوارم ز پستیندارم جای داغ از تنگدستی
به من زندان بود این باغ دلگیرفغان بلبلان آواز زنجیر
نفس در سینه ام دایم ز تنگیبه هم پیچیده همچون موی زنگی
به بازاری که بختم گشته رهبربود گرد یتیمی آب گوهر
کند بر فکر شعرم خنده تقدیرکه دارم تکیه بر کاغذ چو تصویر
سخن بر من نیفزود آب و تابیگل کاغذ نمی دارد گلابی
به دعوی خصم اگر با من ستیزدبجز افتادگی از من چه خیزد
به گاوی شد یکی گوساله گستاخفکندش از خصومت شاخ بر شاخ
ز کار او خجل شد گاو مسکینسپر انداخت پیش او ز سرگین
فغان کز اقتضای دوربینیپریشانی نرفت از زلف معنی
سواد لفظ بر حالش گواه استبلی روی پریشانی سیاه است
سلیم این گفتگوی عارفان نیستگزیری از تقاضای زمان نیست
یکی گفتا قلندر مشربی راکه بی قوتی مرا افکنده از پا
ز ضعفم در تن خشکیده نم نیستقلندر در جوابش گفت غم نیست
جهان شد خلق افیونی ز تنگیتو هم باریک شو چون فکر بنگی
زیان بر اهل معنی سود باشدالهی عاقبت محمود باشد