گنج

شمارهٔ ۸ - راه گم کردن در نجف معلی

یک شبی هنگام برگردیدن از طوف نجفره غلط کرده، رهم بر طرفه صحرایی فتاد
وادیی پر دغدغه چون وادی سوداییانعرصه ای پرفتنه همچون باطن اهل فساد
دست از جان شسته، گردد آب سوی او روانهرچه بادا باد گوید، بگذرد آنجا چو باد
می شود دیوانه هرکس را برو افتد گذاربرّ مجنون روزگار از بهر این نامش نهاد
از برای آن که بیرون زین بیابانش بردچون منار سامره، پیچیده ره بر گردباد